P̸̛̗̻̻̙̫̰̣̲̮̂̄̔̆̆̆̚á̶͖͔͎̟̖͐̎̀̾̚̕͝r̵̦̅̑̀t̸̛̩̥͔̟̤͔̥̍̾̂ ̵̾̔
P̸̛̗̻̻̙̫̰̣̲̮̂̄̔̆̆̆̚á̶͖͔͎̟̖͐̎̀̾̚̕͝r̵̦̅̑̀t̸̛̩̥͔̟̤͔̥̍̾̂ ̵̢̧̡̺͇͙͚̾̔̾̂͋̈́͜7̷̨̡̛̘͓̦̞͚͖͌̅.
ویو ا/ت:
لیوان آب را از دستش گرفتم....
و سر کشیدم...
گفتم :ممنون
ولی جوابی نشنیدم...
بعد از گذشت چند ثانیه به ساعتش نگاه کرد و گفت: بالا منتظرم...
و رفت..
سریع غذامو خوردم و خدمتکار ها آمدند و وسایلم جمع کردند از یکی از آنها پرسیدم ...
گفتم:ببخشید اتاق آقای جئون کجاست...
با احترام و آرام گفت: طبقه ی بالا ...سمت راست ..ته راهرو
گفتم : ممنون...
و عصایم را در دست گرفتم و رفتم ...
به پله ها که رسیدم .... نفس عمیقی کشیدم
و با خودم گفتم میتونم...
با عصا از پله ها بالا رفتم...
به بالای پله که رسیدم
زمزمه وار غر زدم : چرا این همه پله باید توی این خونه باشه....
دوباره زمزمه کردم: اینکه چیزی نیست حالا دوباره چجوری برگردم پایین....
شروع کردم به راه رفتن اطرافم را نگاه میکردم نقاشی های کلاسیک و قدیمی...
انگار وارد یک نمایشگاه نقاشی شده بودم ....
بنظر میآمد یک نقاش حرفه ای آنها را کشید....
یکی از تابلو ها نظرم را جلب کرد تابلو دختری که بجای صورتش ماه کشیده شد را نشان میداد... به طرز عجیبی محو اون تابلو شدم ...
ناگهان پایینش چیزی نوشته شده بود ....
Nacido de la luna...
بنظر ایتالیایی میومد ....
چیز عجیبی بنظر نمیرسید پس ادامه راهرو را رفتم و به در اتاق جئون رسیدم...
با دو انگشتم تقه ای به در وارد کردم.....
ویو جونگ کوک:
(توی ذهنش داره اینا رو میگه)
سر میز شام فهمیدم شباهت بینشون زیاده...
طرز نشستن...
غذا خوردن....
صحبت کردن....
موها...لب ها... و اون "چشم ها"
چطور میشه این همه شباهت....
شباهت به اون....
(پشت میزم روی صندلی نشسته بودم و دستانم را در هم گره زده بودم و روی میز گذاشته بودم و به صورتم تکیه داده بودم)
آنقدر غرق در فکر کردن این موضوع بودم که فقط به یک جا خیره شده بودم....
ناگهان صدای در اتاق را شنیدم
گفتم: بیا تو...
ویو ا/ت:
با شنیدن بیا تو ..
در را باز کردم و گفتم : س...س...سلام
گفت: بشین ...(به صندلی جلوی میز خودش اشاره داشت)
به سمت صندلی رفتم و عصا را به صندلی تکیه دادم و نشستم
ناگهان پرسید:چیکار میتونم براش بکنم؟
گفتم: ب...ب.برای... چی
گفت : برای لکنتت...
ویو ا/ت:
لیوان آب را از دستش گرفتم....
و سر کشیدم...
گفتم :ممنون
ولی جوابی نشنیدم...
بعد از گذشت چند ثانیه به ساعتش نگاه کرد و گفت: بالا منتظرم...
و رفت..
سریع غذامو خوردم و خدمتکار ها آمدند و وسایلم جمع کردند از یکی از آنها پرسیدم ...
گفتم:ببخشید اتاق آقای جئون کجاست...
با احترام و آرام گفت: طبقه ی بالا ...سمت راست ..ته راهرو
گفتم : ممنون...
و عصایم را در دست گرفتم و رفتم ...
به پله ها که رسیدم .... نفس عمیقی کشیدم
و با خودم گفتم میتونم...
با عصا از پله ها بالا رفتم...
به بالای پله که رسیدم
زمزمه وار غر زدم : چرا این همه پله باید توی این خونه باشه....
دوباره زمزمه کردم: اینکه چیزی نیست حالا دوباره چجوری برگردم پایین....
شروع کردم به راه رفتن اطرافم را نگاه میکردم نقاشی های کلاسیک و قدیمی...
انگار وارد یک نمایشگاه نقاشی شده بودم ....
بنظر میآمد یک نقاش حرفه ای آنها را کشید....
یکی از تابلو ها نظرم را جلب کرد تابلو دختری که بجای صورتش ماه کشیده شد را نشان میداد... به طرز عجیبی محو اون تابلو شدم ...
ناگهان پایینش چیزی نوشته شده بود ....
Nacido de la luna...
بنظر ایتالیایی میومد ....
چیز عجیبی بنظر نمیرسید پس ادامه راهرو را رفتم و به در اتاق جئون رسیدم...
با دو انگشتم تقه ای به در وارد کردم.....
ویو جونگ کوک:
(توی ذهنش داره اینا رو میگه)
سر میز شام فهمیدم شباهت بینشون زیاده...
طرز نشستن...
غذا خوردن....
صحبت کردن....
موها...لب ها... و اون "چشم ها"
چطور میشه این همه شباهت....
شباهت به اون....
(پشت میزم روی صندلی نشسته بودم و دستانم را در هم گره زده بودم و روی میز گذاشته بودم و به صورتم تکیه داده بودم)
آنقدر غرق در فکر کردن این موضوع بودم که فقط به یک جا خیره شده بودم....
ناگهان صدای در اتاق را شنیدم
گفتم: بیا تو...
ویو ا/ت:
با شنیدن بیا تو ..
در را باز کردم و گفتم : س...س...سلام
گفت: بشین ...(به صندلی جلوی میز خودش اشاره داشت)
به سمت صندلی رفتم و عصا را به صندلی تکیه دادم و نشستم
ناگهان پرسید:چیکار میتونم براش بکنم؟
گفتم: ب...ب.برای... چی
گفت : برای لکنتت...
- ۵.۷k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط