{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̸̨̹̝̟̠͈̏͜ͅå̵̞̙̗͒ŕ̷̪̫̮̘͔͑̚t̴̖͔̤͚̱͇̮͊̍́̐̀͝ ̷̢̝̭͔̘͎̈̎̇̆̅͠

P̸̨̹̝̟̠͈̏͜ͅå̵̞̙̗͒ŕ̷̪̫̮̘͔͑̚t̴̖͔̤͚̱͇̮͊̍́̐̀͝ ̷̢̝̭͔̘͎̞͖̥̈̎̇̆̅͠9̴̧͕̯̲͔̟̂.

ویو ا/ت:
از حمام بیرون اومدم و یک لباس راحتی انتخاب کردم و پوشیدم
کمی روی تخت دراز کشیدم ولی همش ذهنم درگیر جئون بود....
رفتار هایش به صورت عجیبی سرد بود...
حوصله ام سر رفته بود نمیتونستم بخوابم....
ناگهان تصمیم گرفتم برم پایین ...عصا را برداشتم در اتاق را باز کردم و از پله ها رفتم پایین....
ساعت دیواری بزرگ را نگاه کردم 9:30 را نشان می‌داد ...
نیم ساعت تا خاموشی وقت داشتم
به راه رفتن ادامه دادم ناگهان جئون را از پنجره بزرگ سالن توی حیاط دیدم....
ویو جونگ کوک:
لباسم را عوض کردم...
تصمیم گرفتم برم پایین تو حیاط ....
از پله ها پایین رفتم و به یکی از خدمتکارا گفتم : غذای بمو بیار تو حیاط....
رفتم تو حیاط .....
گفتم: بم... بببم(با صدای بلند)
بم سریع به سمتم اومد...
دستم را برای نوازشش دراز کردم...
خدمتکار اومد و تکه های گوشت رو اورد...
گفتم: میتونی بری....
خدمتکار رفت...
تکه ای از گوشت را برداشتم و خم شدم و روی زمین گذاشتم...
بم گوشت رو به دندونش گرفت و خورد....
گفتم : آفرین پسر خوب....بخور با ضربه ی ارومی به بدن بم حرفم را تائید کردم...
و تکه گوشت دیگری را برداشتم و منتظر بودم که بم تکه ی قبلی را بخورد....
ویو ا/ت:
دیدم دارد به سگش غذا می‌دهد...
تصمیم گرفتم وارد حیاط شم....
آرام وارد حیاط شدم ....
داشت می‌گفت:آفرین پسر خوب .... بخور
می‌دانستم متوجه ی حضور من شده ....
ولی چیزی نمیگفت...
دریغ از یک نگاه...
همانطور که روی یکی از زانو هاش نشسته بود و داشت به بم نگاه میکرد...
گفت: حالا بگو ببینم...koras چقدر بهت پول داده بود که جاسوسی منو بکنی....
گفتم : من چندین بار گفتم الآنم میگم"من جاسوس نیستم"...
گفت:باشه ... تو جاسوس نیستی ....پس چجوری سر از خونه ی من درآوردی.....
گفتم: داستانش طولا..
تا خواستم جمله کامل کنم...
گفت: نیم ساعت تا خاموشی وقت هست...
بلاخره بلند شد و به سمتم برگشت...
گفت: می‌شنوم....



(بفرمایید اینم پارت جدید🙌🏻😁)
دیدگاه ها (۵)

P̵̡̠̺̖̗̪̝̓̂̏̽͜͝͠à̷̛̝̹̱̟̬̲̍͛̏ŕ̴̮̭̘́͊͒̊̓̿ţ̷̟̫͈̟̠͙̱̣̩͒̌͆̀̇͘ ...

P̷̧̹͊̈͂̍̾͊͊̒̀̓a̴̠͓̺͇̪͉̝͛̀̇r̸̗̩̪̟͎͚͎̍̿̾͆̀́͆̉ͅt̷̞̠̭̥̼̖̹̆̈́̈́̕̚͠ͅ...

Ṗ̶͇̦̥͆̀͆̇͛͠͠a̵̡͎̭̦̖͖̩̔̈́̊̊̊̏̆͜͜ȓ̸͓̥̑͋̈́͒͂̑t̴̨̝̱̼̙̩̬̗̋͂͗̕͝ͅ ̵...

P̸̛̗̻̻̙̫̰̣̲̮̂̄̔̆̆̆̚á̶͖͔͎̟̖͐̎̀̾̚̕͝r̵̦̅̑̀t̸̛̩̥͔̟̤͔̥̍̾̂ ̵̾̔̾̂͋...

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

P17ویو نویسنده دامیال:آنیا قرار مون سر جلسه دیگه آنیا :اره ...

پارت ۱ «ساعت ²²:⁴⁰ دقیقه»آروم گوشت تکه شده ای رو‌ از توی دیس...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part15پاشدم و سمت اتاق رفتم که آماده بشمدر کم...

رمان تهیونگ

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط