{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مُرد

آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مُرد
<گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
<تابوت عشق من، به کف نور می‌سپرد
دیدگاه ها (۱)

تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی<تو هم ای آتش شهوت شرر بر...

به جای ساعتنوار سیاهی به مچ دستم بستم ...زمان برای من متوقف ...

شبی مست رفتم اندر ویرانه‌ای<ناگهان چشمم بی افتاد اندر خانه‌ا...

در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج ...

گرم بود...آرام آرام پایین می آمدچشم هایش را می دیدم...نگاهش ...

دست عشق از دامنِ دل دور باد!می‌توان آیا به دل دستور داد؟می‌ت...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

عاشقانه های شبنم

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

عاشقانه های شبنم

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

LESSON

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط