{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم این خاطره رو میزارم یه روز لواشکی

اسم این خاطره رو میزارم یه روز لواشکی
من وبهزادجواهرچیان تو زنگ تفریح داشتیم صحبت میکردیم و اینو اونو مسخره میکردیم که یدفعه دست کردم تو جیب کاپشنم دیدم یه عالمه لواشک مامانم گذاشته تو جیبم از جیبم اوردم بیرون داشتم به بهزاد تعارف میکردم که یکی از پشت اومد گفت خیلی نامردین تک خورا دیدم مرتضی دلش لواشک میخواد گفت من قاتل لواشکم خلاصه من و بهزاد یه تیکه خوردیم همه رو مرتضی خورد مرتضی گفت از کجا اوردین گفتم خالم از یزد برامون اورده بعد اون گفت هماهنگ کن من خالت رو ببینم من و بهزاد و مرتضی ترکیدیم از خنده آخه یه جوری گفت که میگن یارو نظر داره منم نامردی نکردم عید همون سال رفتم خونه خالم از اونجا زنگ زدم خونشون مامان مرتضی گوشی رو برداشت بعد از کلی احوال پرسی گوشی رو دادن به مرتضی منم گوشی رو همون لحظه دادم به خالم گفتم مرتضی کارت داره خاله میگه براش لواشک بفرست. مرتضی هم بعد از ملی صحبت با خاله بنده مخ خالم رو زد که براش لواشک بفرسته .از اون روز به بعد مرتضی هرسال از خاله من دو کیلو لواشک مجانی میگرفت تا امثال که خالم لواشک براش فرستاد اما اخرین جعبه لواشک هیچ وقت به دستش نرسید .

بچه ها سخته اخه هر وقت خاطره میگم کلی هم گریه میکنم چون حضورش رو احساس میکنم خیلی سخته اما واقعا دوستون دارم انرژی میزارم.
دیدگاه ها (۲)

(خاطره ای دیگر از بهزاد جواهرچیان با مرتضی پاشایی)درود بر هم...

(خاطره ی مهران ضرغام از مرتضی پاشایی) یادش بخیر...دهه فجر بو...

لعنت به این دنیا

بــا من لج نــکن بغــض نفهــم...!این کــه خودتــ را گــوشه گ...

#خورشیدوماه🌙☀️part=14حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟ ای...

مهمونی خطرناک پارت = 14 چند دقیقه بعد:همینطور که داشتیم بحث ...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

هی‌ ؛ بیاین تعریف کنید چجوری استی شدید❕️🙇🏻‍♀️خب خودم :: ...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=18«دیدگاه ایرانا» حالم یکمی به جا اومده ...

P³²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

*سرنوشت*که یهو با گوشی مورد علاقم و کلی خوراکس رو به رو شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط