{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز داشتم تو یه کوچه ای نزدیک خونمون راه میرفتم

دیروز داشتم تو یه کوچه ای نزدیک خونمون راه میرفتم
دیدم دو تا بچه 4 الی 5 ساله دارن بازی میکنن

کوچه هم خیلی خلوت بود رفتم پشت سرشون سرعتمو کم کردم

گوشیمو در اووردم الکی یه شماره ای گرفتم

.

.

.

.

گفتم :علی دو تا بچه اینجا هست ماشین رو بردار بیار

تا من کلیه هاشونو در بیارم که بفروشیم یخ هم با خودت بیار

اقا تا اینو گفتم اولی که از شدت گریه غش کرد

دومی هم یه ذره دوید بعد ایستاد خودشو خیس کرد

هار هار خندیدم خخخخخخخخخخ
!L@ کودک ازار

یادش بخیر بچه بودیم بعد از ظهرا میگفتن نرو بیرون بچه دزد داره کوچه
دیدگاه ها (۲۲)

مانی سلطانی مدل 2 سال و 6 ماهه ایرانی...(عکس از مجله خانواد...

(♬zho0olia♪ ) بچه ها این دوستمون تازه وارده اگه میشه لایکش ک...

‫اولین باری که از سر کلاس دانشگاه منو انداختن بیرون واسه این...

به سلامتى اون رفيقى که نه اون يادى از من ميکنه نه من از اون ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

ابلیس

╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 157♡⁠。⁠)⁩روز سوم بي...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط