دوباره ديدمش!
دوباره ديدمش!
دلم كمى برايش سوخت!
انگار دلش راکسی شكسته بود...
خط هاى روى صورتش گذرعمرش رانشان مى دادند و هيج..
اماكسى جزمن،سوادخواندن نگاهش رانداشت..
كاش مى توانستم كمكش كنم..
ولى بايداوراتنها مى گذاشتم تا با دردهاى خودآرام بگيرد..
براى همين،بى گمان آينه راشكستم...
دلم كمى برايش سوخت!
انگار دلش راکسی شكسته بود...
خط هاى روى صورتش گذرعمرش رانشان مى دادند و هيج..
اماكسى جزمن،سوادخواندن نگاهش رانداشت..
كاش مى توانستم كمكش كنم..
ولى بايداوراتنها مى گذاشتم تا با دردهاى خودآرام بگيرد..
براى همين،بى گمان آينه راشكستم...
- ۸۷۰
- ۲۴ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط