{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فراموشی

فراموشی
منشی
رفتم و دختررو را دادم داخل
#دیانا
رفتم داخل و داد زدم ارسلان کاشی کیهههه
#ارسلان
یعنی صدای خودش بود دیانای من؛
دیانا رفت سمت محرابو گف تو ارسلانی؟
دیانا:با صدایی که اومد برگشتم...
ارسلان: ارسلان کاشی منم
دیانا:وقتی دیدمش سرم گیج رفت نه نه نه این نمیتونه اونی باشه که تو ذهنمه
#ارسلان
دیانارو گرفتم که نیوفته نمیدونم چش شد
#دیانا
سریع خودمو تو بغل ارسلان جمع کردم و زدم بیرون
#محراب
باوا من از همون اول گفتم این دیانا عقل نداره این ارسلانم ک.ص.خ.له ۲ سال باش زندگی کرد
#پانیذ
سارا سارا دیا چش شد رف پیش ارسلان
سارا:باوا ارسلانو دید غش کرد بعد زد بیرون
پانیذ: یعنی بیتا رو یادش نمیاد دیانا
دیدگاه ها (۰)

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

KIM V

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

پارت۱۴پرورشگاهorphanageتصمیم گرفتم برم یه دوش ۱۰دیقه ای بگیر...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_67تو این یکماه سکینه خانوم د...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط