{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناهار در سکوت تمام شد. تنها صدای قاشق و چنگال بود که گاه‌

ناهار در سکوت تمام شد. تنها صدای قاشق و چنگال بود که گاه‌به‌گاه سکوت سنگین میز را می‌شکست. وقتی آخرین لقمه را خوردی، تهیونگ آرام دستمالش را روی میز گذاشت و با همان صدای خونسردش گفت:

تهیونگ: «برو حیاط پشتی. منتظر من باش.»

سر پایین انداختی و بی‌حرف از جا بلند شدی. قدم‌هایت آرام اما سنگین بود. وقتی از سالن غذاخوری خارج شدی و به سمت حیاط پشتی رفتی، نسیم ملایمی به صورتت خورد. باغچه‌ی سبز و درختان بلند در سکوت بعدازظهر آرام می‌درخشیدند، اما دلت هنوز سنگین بود.

در همان لحظه، تهیونگ برخلاف تو به سمت آشپزخانه رفت. خدمتکارها که از صبح با ترس و نگرانی چشم به او دوخته بودند، سریع سرهایشان را پایین انداختند. تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد و بعد صدایش جدی و آرام فضا را برید:

تهیونگ: «از امروز... هیچ‌وقت اجازه ندید اون تنها گریه کنه. اگه باز اتفاقی مثل امروز بیفته... همه‌تون رو بیرون می‌کنم.»

سکوتی سنگین افتاد و خدمتکارها بیشتر از قبل سرشان را پایین انداختند. تهیونگ نگاه کوتاهی به آن‌ها انداخت و بعد بی‌آنکه توضیح بیشتری بدهد، به سمت در برگشت تا به تو در حیاط بپیوندد.
وقتی تهیونگ از سالن بیرون آمد و به سمت حیاط رفت، قدم‌هایش آرام‌تر از همیشه بود. تو روی نیمکتی در سایه‌ی درخت نشسته بودی و با دستت آرام روی شکمت می‌کشیدی. صدای پاهای او را شنیدی و کمی جا خوردی، اما سرت را بلند نکردی.

تهیونگ چند لحظه همان‌جا ایستاد، نگاهش رویت خیره ماند؛ با آن شکم کوچک که حالا کم‌کم بیشتر به چشم می‌آمد. بعد آرام نزدیک شد و کنارت نشست. سکوتی کوتاه بینتان بود تا اینکه او نفس عمیقی کشید و گفت:

تهیونگ (با لحنی نرم‌تر از همیشه): «دیگه نمی‌خوام نگرانی سراغت بیاد... امروز دیدم چقدر بی‌تاب شدی.»

چشمانت بهت‌زده به او دوخته شد. لحنش سرد نبود، حتی کمی آرامش در صدایش بود. بغضی در گلویت نشست اما لبخند کوتاهی زدی.

تو (با صدای آرام): «من... فقط ترسیدم. نمی‌خواستم تنها بمونم.»

تهیونگ سرش را کمی به سمتت برگرداند. نگاهش نرم شد و برای اولین بار، دستش را جلو آورد و به آرامی روی شکمت گذاشت.

تهیونگ: «از حالا... سعی می‌کنم بیشتر کنار تو باشم. برای بچه... و برای خودت.»

صدایت لرزید و زمزمه کردی:
تو: «ممنون...»

باد خنکی میان شاخه‌ها پیچید، و برای اولین بار حس کردی در کنار او، سایه‌ی آرامشی کوتاه رویت افتاده است.
دیدگاه ها (۰)

تو چند لحظه به دست تهیونگ که روی شکمت بود نگاه کردی، قلبت تن...

وقتی جمله‌ی تهیونگ در فضا پخش شد، انگار زمان برایت مکث کرد. ...

چشم‌هایت سرخ و خیس بودند. وقتی نگاهت با نگاه سرد تهیونگ گره ...

صدای لاستیک‌های ماشین که در محوطه‌ی عمارت کشیده شد، خدمتکاره...

𝄠჻ᭂ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎...

🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀ژانر: مافیایی | رازآلود | غم...

راز خون پارت چهارم

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط