{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز با راغب جان رفتیم خونه همیشگی حمید بعد گذشت چند ماه

دیروز با راغب جان رفتیم خونه همیشگی حمید بعد گذشت چند ماه مادرش هنوز سیاه تنش بود ... خداصبرش بده

به قول خودش حمید جانم که نه تنها من دختر رو عاشق خودش کرد بلکه چند میلیون نفر هم دوستش داشتن

اخر همان شد که نباید میشد اخر همان رفت که نباید میرفت.....
زورش به مورچه هم نمیرسید چه برسه به اینکه بخواد ادم اذیت کنه.......
نگاهم به گلهایی که خریدم میوفته بغض منو میگیره فکر نمیکردم که خودم با دستای خودم برای جسم توی خاکش گل ببرم سخته برام خیلی سخت
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 13_به پشنهادم فکر کر...

Part8

پارت دومبم بم تایلند ساعت ٣ صبحبم بم مست و گیج تو خیابونا قد...

عشق بچگیپارت دوم____من کی هستم؟ دارم چیکار میکنم؟ چرا زن...

(عاشق غریب)پارت ۲۳_مهرشاد پاشو بریم پایین یه خاکی تو سرمون ب...

(عاشق غریبپارت ۲۷از زبان بارانهانا با صدای ملایمی گفت:_بچه ه...

فرار من

𝒎𝒆𝒆𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒈𝒂𝒊𝒏:𝒑𝒂𝒓𝒕⁵*مکالمه*"سلام""دیوا کجایی""اممم من بیرون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط