{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجنون از روی سجاده شخصی عبورکرد مرد نمازرا شکست و گفت :مر

مجنون از روی سجاده شخصی عبورکرد مرد نمازرا شکست و گفت :مردک درحال رازونیاز باخدا بودم برای چه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد وگفت :عاشق بنده ای بودم و تورا ندیدم، تو عاشق خدابودی چگونه مرا دیدی؟!
دیدگاه ها (۱)

ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﻯ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﯿﺪﺍ...

با تو که همراه میشوم . چترم را کنار می گذارم ،با تو چیزی جز ...

دست هایم به آرزوهایم نرسید...آنها بسیار دورند!!!اما درخت سبز...

احساس نبودنت تمام غزل هایم را تمسخر میکند... قافیه ها را بدو...

پارت سه

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 140♡⁠。⁠)⁩و سریع...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

Part 2

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 149♡⁠。⁠)⁩سریع و...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۸" در آغوش رویای آبی ات "...

True Love①⑤این وسط عوضی خیانکار منم... سرم خیلی درد میکرد نم...

پارت هفت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط