تولد آلفا p³¹
تولد آلفا p³¹
*پایان فلش بک*
کوک واقعا ترسیده بود، اگر بخواد تهیونگ و بکشه چی؟ اگر بیاد سراغش و بچه هاش و بکشه؟ کوک انقدر ترسیده بود که رنگ صورتش عین گچ بود، سرش گیج میرفت و فشارش افتاده بود.
نامجون: حا...حالا باید چیکار کنیم؟!
جیمین: تنها کاری که باید بکنیم اینه که از کوک و تهیونگ محافظت کنیم!
جین: کاملا موافقم، ولی بیشتر باید هواسمون به کوک باشه.
تهیونگ: کوک؟ کوک؟ عشقم من و نگا !!!
کوک: ها... چیزی گفتی؟
تهیونگ: دستات چرت انقدر یخه؟ ببین منو؟
کوک توی چشای سیاه تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ: قربونت برم چیکار میکنی با خودت؟ انقدر استرس نگیر، نگران نباش! تو بمون پیش هیونگا تا منم با نامجون و یونگی برم شرکت.
کوک: اتفاقی برات نمیافته؟ اگر ...
تهیونگ: نترس، باشه حالا برو استراحت کن.
کوک بلند شد رفت توی پذیرایی و روی کاناپه دراز کشید و اون پتویی که روی دسته ی کانامه بود ک انداخت روی خودش تا بخوابه.
*آشپزخونه*
تهیونگ: جیمین،جین لطفا هواستون به کوک باشه، اگر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنید.
جین: نگران نباش تهیونگ ازش چشم بر نمیداریم.
جیمین: اوهوم.
یونگی: خیلی خوب من آماده شدم بریم.
نامجون: بریم.
جین و جیمین: هواستون باشه.
تهیونگ قبل از رفتن پیشونی سرد کوک و بوسید.
کوک هم انقدر نگران جفت و بچش بود که خواب بد دید.
*خواببب*
کوک از رفت توی اتاق بچه هاش تا یکمی اونجارو مرتب کنه ولی... ولی اتاق توله هاش غرق در خون بود و یه مردی تغریبا قد بلند با موهای بور نزدیک تخت توله هاش بود.
کوک: تو...تو کی هستی؟
دنیل: بچه هات خیلی ناز بودن حیف که الان زنده نیستن!
کوک: چی؟
دنیل: نگا کن!
کوک بچه های که سزش بر*یده بود و بغلش گرفت.
کوک: ای....این بچه ی من نیست. گمشو از خونه ی من رو بیرووون.
دنیل: باشه میرم، ولی نه الان.
کوک بچه رو انداخت و رفت توی اتاق تهیونگ تا تهیونگ رو بگه بیاد. ولی..ولی تهیونگ روی تخت بود و یه چاقو توی شکمش.
کوک: جییییییییییییغ
*پایان خواب*
جیمین ویو.
من و جین توی آشپزخونه بودیم و درحال جمع و جور کردن آشپزخونه بودیم که صدای جیغ کوک اومد.
جین: ای...این صدای کوکه!
جیمین: بجنب!
سریع رفتیم توی حال پیش کوک ، نشستم پیشش.
جیمین: کوک... کوک خوشگلن صدای نت و میشنوی؟
کوک هم با بی حالی جوابم و داد.
کوک: بچممممم، تهیونگ کجاس؟
جین: کوک تهیونگ رفته!
کوک: بچم، بچم.
جیمین: جین برو یه آبی چیزی بیار الان از دستمون میره، کوک، چشات و باز کن. کوک چرا این انقدر سردههههه؟
جین: بیا این و بده بهش.
جیمین: کوک، قربونت برم من این و بخور.
بعد اون لیوان و به زور به خورد کوک داد.
....
*پایان فلش بک*
کوک واقعا ترسیده بود، اگر بخواد تهیونگ و بکشه چی؟ اگر بیاد سراغش و بچه هاش و بکشه؟ کوک انقدر ترسیده بود که رنگ صورتش عین گچ بود، سرش گیج میرفت و فشارش افتاده بود.
نامجون: حا...حالا باید چیکار کنیم؟!
جیمین: تنها کاری که باید بکنیم اینه که از کوک و تهیونگ محافظت کنیم!
جین: کاملا موافقم، ولی بیشتر باید هواسمون به کوک باشه.
تهیونگ: کوک؟ کوک؟ عشقم من و نگا !!!
کوک: ها... چیزی گفتی؟
تهیونگ: دستات چرت انقدر یخه؟ ببین منو؟
کوک توی چشای سیاه تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ: قربونت برم چیکار میکنی با خودت؟ انقدر استرس نگیر، نگران نباش! تو بمون پیش هیونگا تا منم با نامجون و یونگی برم شرکت.
کوک: اتفاقی برات نمیافته؟ اگر ...
تهیونگ: نترس، باشه حالا برو استراحت کن.
کوک بلند شد رفت توی پذیرایی و روی کاناپه دراز کشید و اون پتویی که روی دسته ی کانامه بود ک انداخت روی خودش تا بخوابه.
*آشپزخونه*
تهیونگ: جیمین،جین لطفا هواستون به کوک باشه، اگر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنید.
جین: نگران نباش تهیونگ ازش چشم بر نمیداریم.
جیمین: اوهوم.
یونگی: خیلی خوب من آماده شدم بریم.
نامجون: بریم.
جین و جیمین: هواستون باشه.
تهیونگ قبل از رفتن پیشونی سرد کوک و بوسید.
کوک هم انقدر نگران جفت و بچش بود که خواب بد دید.
*خواببب*
کوک از رفت توی اتاق بچه هاش تا یکمی اونجارو مرتب کنه ولی... ولی اتاق توله هاش غرق در خون بود و یه مردی تغریبا قد بلند با موهای بور نزدیک تخت توله هاش بود.
کوک: تو...تو کی هستی؟
دنیل: بچه هات خیلی ناز بودن حیف که الان زنده نیستن!
کوک: چی؟
دنیل: نگا کن!
کوک بچه های که سزش بر*یده بود و بغلش گرفت.
کوک: ای....این بچه ی من نیست. گمشو از خونه ی من رو بیرووون.
دنیل: باشه میرم، ولی نه الان.
کوک بچه رو انداخت و رفت توی اتاق تهیونگ تا تهیونگ رو بگه بیاد. ولی..ولی تهیونگ روی تخت بود و یه چاقو توی شکمش.
کوک: جییییییییییییغ
*پایان خواب*
جیمین ویو.
من و جین توی آشپزخونه بودیم و درحال جمع و جور کردن آشپزخونه بودیم که صدای جیغ کوک اومد.
جین: ای...این صدای کوکه!
جیمین: بجنب!
سریع رفتیم توی حال پیش کوک ، نشستم پیشش.
جیمین: کوک... کوک خوشگلن صدای نت و میشنوی؟
کوک هم با بی حالی جوابم و داد.
کوک: بچممممم، تهیونگ کجاس؟
جین: کوک تهیونگ رفته!
کوک: بچم، بچم.
جیمین: جین برو یه آبی چیزی بیار الان از دستمون میره، کوک، چشات و باز کن. کوک چرا این انقدر سردههههه؟
جین: بیا این و بده بهش.
جیمین: کوک، قربونت برم من این و بخور.
بعد اون لیوان و به زور به خورد کوک داد.
....
- ۱۲.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط