PART32
پیام رو باز کردم دیدم یه فیلم هم فرستادن فیلم رو باز کردم یونا بود که سرش پایین بود (همون حرف هایی که تو ویو یونا گفته شد)آخر فیلم موهاش و کشید تا سرش و بیاره بالا چشاش قرمز شده بود به خاطر گریه دلم تاقط گریش و نداشت اشکم در اومد سریع از خونه یونا زدم بیرون
/لطفاً هر اتفاقی افتاد ما رو در جریان قرار بدین
+باشه
/این شماره منه
+آها باشه
رفتم سمت خونه رسیدم ساعت سه صبح بود لباسام رو عوض کردم و یه دوش گرفتن حوصله خشک کردن موهام رو نداشتم گوشیم و برداشتم و بهش پیام دادم
+خیله خب قبوله اون قرار داد ماله تو فقط بزار با یونا صحبت کنم باشه؟فقط پنج دقیقه،الان زنگ میزنم
#فردا بیا به این آدرس قرار داد رو بده نامزدت و تحویل بگیر همون جاهم باهاش حرف بزن
+خواهش میکنم اون حتما خیلی ترسیده بزار فقط بهش بگم نگران نباشه
بلاکم کرد
+لعنت بهش
تا صبح نخوابیدم
(ویو یونا)
فکر نکنم برای کمکم بیاد چرا باید بیاد براش اهمیتی ندارم،اشکم ناخواسته در اومد این چه سرنوشتی بود همین جوری گریه میکردم و به این فکر میکردم که چه بلایی قراره سرم بیاد زمان دیر میگذشت بعد کلی بالاخره در باز شد دونفر اومدن داخل دست و پام و باز کردن و من و با خودشون بردن به زور روی پاهام ایستاده بودم سوار ماشین کردنم و بردنم یه جای دیگه یعنی دیگه کارم تمومه؟
وسط بیا بون نگه داشتن یعنی میخوان بکشنم اصلا یه زره هم به اینکه بیاد و نجاتم بده فکر نمیکردم خیلی بی حال بودم توان حرکت نداشتم از ماشین پیادم کردن جلوم چند تا مرد ایستاده بودن یه نفرشون که به نظر میرسید سردسته شونه از ما جدا شد و رفت جلو تر داشت بایکی حرف میزد هوا تاریک تاریک بود و فقط نور ماشین هایی که رو به روی هم بودن اونجا و روشن کرده بود نمیدونم چرا ولی اصلا حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت همین جوری ایستاده بودم که یه نفر بازوم و گرفت و من و برد جلو چشام درست نمیدید یه نفر من و گرفت
+یونا خوبی
صورتش و تار میدیدم ولی صداش آشنا بود دیگه چیزی نفهمیدم و از حال رفتم
(ویو جونگ کوک)
یونا رو آوردن به نظر حالش خوب نبود وقتی بازو هاش رو گرفتم از حال رفت خیلی ترسیدم
#او بالا خره سم اثر کرد همش با خودم میگفتم کی کار تموم میشه
با این حرفش اعصابم حسابی ریخت بهم خون جلو چشام رو گرفته بود توفنگم رو در آوردم شلیک کردم احتمال میدادم که کلک بزنه برای همین با خودم چند تا محافظ آورده بودم
+کسی رو زنده نزارین
سریع یونا رو بغل کردم و رفتم سمت ماشین فقط گریه میکردم و گاز میدادم
+یونا بیدار شو بیدار شو
내 노예🖤
/لطفاً هر اتفاقی افتاد ما رو در جریان قرار بدین
+باشه
/این شماره منه
+آها باشه
رفتم سمت خونه رسیدم ساعت سه صبح بود لباسام رو عوض کردم و یه دوش گرفتن حوصله خشک کردن موهام رو نداشتم گوشیم و برداشتم و بهش پیام دادم
+خیله خب قبوله اون قرار داد ماله تو فقط بزار با یونا صحبت کنم باشه؟فقط پنج دقیقه،الان زنگ میزنم
#فردا بیا به این آدرس قرار داد رو بده نامزدت و تحویل بگیر همون جاهم باهاش حرف بزن
+خواهش میکنم اون حتما خیلی ترسیده بزار فقط بهش بگم نگران نباشه
بلاکم کرد
+لعنت بهش
تا صبح نخوابیدم
(ویو یونا)
فکر نکنم برای کمکم بیاد چرا باید بیاد براش اهمیتی ندارم،اشکم ناخواسته در اومد این چه سرنوشتی بود همین جوری گریه میکردم و به این فکر میکردم که چه بلایی قراره سرم بیاد زمان دیر میگذشت بعد کلی بالاخره در باز شد دونفر اومدن داخل دست و پام و باز کردن و من و با خودشون بردن به زور روی پاهام ایستاده بودم سوار ماشین کردنم و بردنم یه جای دیگه یعنی دیگه کارم تمومه؟
وسط بیا بون نگه داشتن یعنی میخوان بکشنم اصلا یه زره هم به اینکه بیاد و نجاتم بده فکر نمیکردم خیلی بی حال بودم توان حرکت نداشتم از ماشین پیادم کردن جلوم چند تا مرد ایستاده بودن یه نفرشون که به نظر میرسید سردسته شونه از ما جدا شد و رفت جلو تر داشت بایکی حرف میزد هوا تاریک تاریک بود و فقط نور ماشین هایی که رو به روی هم بودن اونجا و روشن کرده بود نمیدونم چرا ولی اصلا حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت همین جوری ایستاده بودم که یه نفر بازوم و گرفت و من و برد جلو چشام درست نمیدید یه نفر من و گرفت
+یونا خوبی
صورتش و تار میدیدم ولی صداش آشنا بود دیگه چیزی نفهمیدم و از حال رفتم
(ویو جونگ کوک)
یونا رو آوردن به نظر حالش خوب نبود وقتی بازو هاش رو گرفتم از حال رفت خیلی ترسیدم
#او بالا خره سم اثر کرد همش با خودم میگفتم کی کار تموم میشه
با این حرفش اعصابم حسابی ریخت بهم خون جلو چشام رو گرفته بود توفنگم رو در آوردم شلیک کردم احتمال میدادم که کلک بزنه برای همین با خودم چند تا محافظ آورده بودم
+کسی رو زنده نزارین
سریع یونا رو بغل کردم و رفتم سمت ماشین فقط گریه میکردم و گاز میدادم
+یونا بیدار شو بیدار شو
내 노예🖤
۶.۹k
۱۲ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.