پآرت¹¹
پآرت¹¹
*ویو سر میز شام*
نوا با غذاش ور میرفت نمیخورد
یونگیم هم داشت غذاش رو میخورد ولی همونطور ک یونگی سرش پایین بگو گفت:
بازی نکن بخور
نوا خواست یونگیو اذیت کنه و خواست نازشو بکشه و:
نوا گفت: دیگه اشتها ندارم
از سرمیز پاشد و ظرفو گزاشت ظرفشویی
یونگیم چیزی نگفت و باشهی کوتاه و یواشی گفت
نوا رفت اتاق
دیدی گوشیش داره زنگ میخوره
عا می سو!
نوا :الو؟
می سو :سلامم چطوری؟
نوا: سلام بگو حوصله ندارم
می سو: چی شده باز حتما یونگی؟
نوا بعداز اینکه می سو این حرفو زد رفت سریع در اتاقو بست
نوا اروم گفت: واای چ گیری دادی ب اون ،داره شام میخوره
می سو :باشه حالا بزار بگم
نوا: ها؟
می سو: اون پسره بود گفتم ازش خوشم میاد؟
نوا: خب خببب
می سو: هیییی نمیدونییی چی شدههههههههههه (با ذوق)
نوا: چی حتما همو بوسیدین
می سو: نههه بزار بگممممم وااااااییییی
خب خب ببینن
نوا: بدو بگو دیگههههه (با بی حوصلگی)
می سو: باورت نمیشه،، بهم پیشنهاد قرار دادیمممم
نوا خیلی بلند برای می سو ذوق کرد جوریم ک یونگی حتی شنید از بیرون گفت:
جدیییییییی میگیییییییییییییییییییییییی!!!!؟
وای چرا بلند گفتم؟
با خودش گفت
می سو: اره دخترررر خودمم هنوز باورم نمیشههه😭
نوا یزره اروم تر ولی بز صداش نسبتا بلند بود گفت:
خبب ببیننن یکاری کن
جوری کن توی اولین قرار عاشقت شه و خودت میدونی دیگهههه
همو ببوسینااااااا
یهو وقتی نوا اینو گفت در اتاق زده شدد!
نوا استرسی گررفت و در اتاقو باز کرد همونطورم پشت تلفن بود ب می سو گفت یلحظه
چیه؟
یونگی: اروم ترممیتونی حرف بزنی میخوام بخوابم
نوا: چی کار داری
یونگی خودشو اورد تواااتاق
نوا: میری بیرون دارم حرف میزنم
یونگی: خب حرف بزن
می سو فردا باهم حرف میزنیم
می سو: عاهااا باشه باشه مراقب باشه خدافظ
نوا:خدافظ
نوا: خب چته؟ نمیزاری دوکلام با دوستم حرف بزنم؟
یونگی: خب کارت دارم
نوا: کارت قطعا مهم تر نیست که بعدشم منم دیشب کارت داشت...
یونگی یهو وسط حرفش پرید و گفت:
حسودی میکنی؟
نوا استرسی شد و خودشو جمع کردو گفت :چی !؟؟
ب کی؟
همونطور ک یونگی رو تختم نشسته بود بلند شد و اومد جلوی من و من یکم عقب رفتم
همونطور بمن نزدیک و نزدیک تر شد تا رسیدم ب دیوار...
فهمیدم ب دیوار چسبیدم گفتم:
چیه باز میخوای ب دیوار بچسبونیم رمانتیک بازی درنیار مثلا روم غیرت داری
یونگی: دیدی زود ادمو قضاوت میکنی
صورتشو نزدیک تر بمن کرد
و من چشمام درست شده بود و نفسام تند تر رو تند تر شده بود
و گفتم: این کجاش قضاوته؟ اصن نمیفهمم چی میگی
ازم فاصله بگیر! با نفس نفس گفتم و همزمان ک اینو گففتم دستمو بردم رو قفسه سینش و خواستم هلش بدم که...
شرط؟
۲۵ لایک
۱۲ بازنشر
اگر جفتش بیشتراز ۲۵ ب بالا لایک بخوره چند پارتی میزارمم💕☀️
*ویو سر میز شام*
نوا با غذاش ور میرفت نمیخورد
یونگیم هم داشت غذاش رو میخورد ولی همونطور ک یونگی سرش پایین بگو گفت:
بازی نکن بخور
نوا خواست یونگیو اذیت کنه و خواست نازشو بکشه و:
نوا گفت: دیگه اشتها ندارم
از سرمیز پاشد و ظرفو گزاشت ظرفشویی
یونگیم چیزی نگفت و باشهی کوتاه و یواشی گفت
نوا رفت اتاق
دیدی گوشیش داره زنگ میخوره
عا می سو!
نوا :الو؟
می سو :سلامم چطوری؟
نوا: سلام بگو حوصله ندارم
می سو: چی شده باز حتما یونگی؟
نوا بعداز اینکه می سو این حرفو زد رفت سریع در اتاقو بست
نوا اروم گفت: واای چ گیری دادی ب اون ،داره شام میخوره
می سو :باشه حالا بزار بگم
نوا: ها؟
می سو: اون پسره بود گفتم ازش خوشم میاد؟
نوا: خب خببب
می سو: هیییی نمیدونییی چی شدههههههههههه (با ذوق)
نوا: چی حتما همو بوسیدین
می سو: نههه بزار بگممممم وااااااییییی
خب خب ببینن
نوا: بدو بگو دیگههههه (با بی حوصلگی)
می سو: باورت نمیشه،، بهم پیشنهاد قرار دادیمممم
نوا خیلی بلند برای می سو ذوق کرد جوریم ک یونگی حتی شنید از بیرون گفت:
جدیییییییی میگیییییییییییییییییییییییی!!!!؟
وای چرا بلند گفتم؟
با خودش گفت
می سو: اره دخترررر خودمم هنوز باورم نمیشههه😭
نوا یزره اروم تر ولی بز صداش نسبتا بلند بود گفت:
خبب ببیننن یکاری کن
جوری کن توی اولین قرار عاشقت شه و خودت میدونی دیگهههه
همو ببوسینااااااا
یهو وقتی نوا اینو گفت در اتاق زده شدد!
نوا استرسی گررفت و در اتاقو باز کرد همونطورم پشت تلفن بود ب می سو گفت یلحظه
چیه؟
یونگی: اروم ترممیتونی حرف بزنی میخوام بخوابم
نوا: چی کار داری
یونگی خودشو اورد تواااتاق
نوا: میری بیرون دارم حرف میزنم
یونگی: خب حرف بزن
می سو فردا باهم حرف میزنیم
می سو: عاهااا باشه باشه مراقب باشه خدافظ
نوا:خدافظ
نوا: خب چته؟ نمیزاری دوکلام با دوستم حرف بزنم؟
یونگی: خب کارت دارم
نوا: کارت قطعا مهم تر نیست که بعدشم منم دیشب کارت داشت...
یونگی یهو وسط حرفش پرید و گفت:
حسودی میکنی؟
نوا استرسی شد و خودشو جمع کردو گفت :چی !؟؟
ب کی؟
همونطور ک یونگی رو تختم نشسته بود بلند شد و اومد جلوی من و من یکم عقب رفتم
همونطور بمن نزدیک و نزدیک تر شد تا رسیدم ب دیوار...
فهمیدم ب دیوار چسبیدم گفتم:
چیه باز میخوای ب دیوار بچسبونیم رمانتیک بازی درنیار مثلا روم غیرت داری
یونگی: دیدی زود ادمو قضاوت میکنی
صورتشو نزدیک تر بمن کرد
و من چشمام درست شده بود و نفسام تند تر رو تند تر شده بود
و گفتم: این کجاش قضاوته؟ اصن نمیفهمم چی میگی
ازم فاصله بگیر! با نفس نفس گفتم و همزمان ک اینو گففتم دستمو بردم رو قفسه سینش و خواستم هلش بدم که...
شرط؟
۲۵ لایک
۱۲ بازنشر
اگر جفتش بیشتراز ۲۵ ب بالا لایک بخوره چند پارتی میزارمم💕☀️
- ۱۱۹
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط