{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مسافر بی بدرقه من....

مسافر بی بدرقه من....
این قدر بی صدا رفتی که: از وداع جاماندم، باز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختند*
دیدگاه ها (۲)

در زیر باران حتی بدر خواست چتر هم جواب رد میدهممیخواستم تنها...

آمدی جانم به قربانت حالاچرا؟بی وفا حالا که من افتاده ام از پ...

دریا باش....تا آنکه شایستگی دارد از تو لذت ببردوآنکه لیاقت ن...

رسیده ام به حس برگی که میداند باد ازهر طرف بیاید سرانجامش اف...

در تنهایی بی انتها گرفتار شدم در این تنهایی بی اعتمادی سرگرد...

درخششی برای قدم‌هایتمهره‌های ریز سرمه‌ای،مثل شب پرستاره،پشت ...

عاشقانه های شبنم

خیلی وقت‌ها چیزی که جلوی رشد ما رو می‌گیره، سختیِ مسیر نیست؛...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_85تنها چیزی که عوض نشده بود ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️بسیار نزدیک‌تر.«پاندورا...»پاندورا یخ زد.چ...

گاهی زندگی، آدم را آرام و بی‌صدا از کنارِ روزهایی عبور می‌ده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط