رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت²¹
اتاق دراومدم دیدم سیاوش رفته ماشین نشسته رفتم حیاط همونجور مث ندیده ها زل زده به من منم رفتم پشت ماشین نشستم گفت=بیخیال بیا جلو بشین ،یه نگاه مخوفی کردم ک دهنتو سرویس میکنم خفه شد راه افتاد یه حدود یه ربع تو راه بودیم گوشیم پیام اومد نوشته بود [با غیرت من بازی نکن اگه سیمام بپیچه بهم بد میشه هم برای خودت و هم برای من] هه سپنتا بود منم نوشتم[پیچید پیچید نپیچید میپیچونم سیم هاتو مزاحم نشو با سیاوشم اومدیم خرید]خندیدم از سیاوشم که گفتم برای اینکه حرصش در بیاد زنگ زد رد کردم دوباره زنگ زد رد کردم دیدم هی میگیره منم زدم حالت پرواز اسکل پلشت گوشی سیاوش زنگ خورد فقط فهمیدم گفت=اره.....نه ....اینجاست......توعما داداش،..... حواسم هست،باشه باشه زود برمیگردیم خدافز ،قطع کرد فهمیدم سپنتا بود از ماشین پیاده شدم ک سیاوش پیاده شد گفت=چی گفتی سپنتا اونجور عصبی باه
پارت²¹
اتاق دراومدم دیدم سیاوش رفته ماشین نشسته رفتم حیاط همونجور مث ندیده ها زل زده به من منم رفتم پشت ماشین نشستم گفت=بیخیال بیا جلو بشین ،یه نگاه مخوفی کردم ک دهنتو سرویس میکنم خفه شد راه افتاد یه حدود یه ربع تو راه بودیم گوشیم پیام اومد نوشته بود [با غیرت من بازی نکن اگه سیمام بپیچه بهم بد میشه هم برای خودت و هم برای من] هه سپنتا بود منم نوشتم[پیچید پیچید نپیچید میپیچونم سیم هاتو مزاحم نشو با سیاوشم اومدیم خرید]خندیدم از سیاوشم که گفتم برای اینکه حرصش در بیاد زنگ زد رد کردم دوباره زنگ زد رد کردم دیدم هی میگیره منم زدم حالت پرواز اسکل پلشت گوشی سیاوش زنگ خورد فقط فهمیدم گفت=اره.....نه ....اینجاست......توعما داداش،..... حواسم هست،باشه باشه زود برمیگردیم خدافز ،قطع کرد فهمیدم سپنتا بود از ماشین پیاده شدم ک سیاوش پیاده شد گفت=چی گفتی سپنتا اونجور عصبی باه
- ۷.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط