{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ²

ادامه پارت ²

ا/ت پاکت را باز کرد. داخلش عکسی قدیمی بود؛ تصویری از باغ عمارت، متعلق به سال‌ها قبل. خودش و جونگ‌کوک در کنار درخت گیلاس ایستاده بودند. همان لبخندهای کودکانه، همان روزی که ا/ت فکر می‌کرد زیباترین خاطره زندگی‌اش است.

اما پشت عکس، با جوهری قرمز نوشته شده بود:

«اگر پسر جئون زنده بماند، دختر را می‌گیریم.»

نفس ا/ت در سینه‌اش حبس شد.

ـ «این… یعنی چی؟»

جونگ‌کوک با صدایی سرد گفت:

ـ «یعنی دشمن‌های پدرم از وجود تو خبر داشتند. آن شب، وقتی عمارت آتش گرفت، من مجبور شدم ناپدید شوم تا ردشان را از تو دور کنم.»

ـ «پس چرا برگشتی؟»

ـ «چون آن‌ها دوباره پیدایت کردند.»

ا/ت به عکس خیره ماند. ذهنش میان خاطرات مبهم کودکی و واقعیتی که جونگ‌کوک روبه‌رویش گذاشته بود، سرگردان شده بود.

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

ـ «تو فکر می‌کنی من تو را به اینجا آورده‌ام تا زندانی‌ات کنم.»

ا/ت به‌سختی گفت:

ـ «مگر غیر از این است؟»

ـ «نه.»

پاسخش آن‌قدر سریع بود که ا/ت انتظارش را نداشت.

جونگ‌کوک نگاهش کرد و ادامه داد:

ـ «تو زندانی منی. اما تا وقتی اینجا باشی، هیچ‌کس نمی‌تواند به تو دست بزند.»

ـ «و خودت؟»

چشم‌های جونگ‌کوک تاریک شد.

ـ «من خطرناک‌ترین آدم این خانه‌ام.»

او قلمی را از روی میز برداشت و کنار قرارداد گذاشت.

ـ «برای همین انتخاب با توست. امضا کن و از خانواده‌ات محافظت کن… یا نکن و ببین این دنیا با کسانی که ضعیف‌اند چه می‌کند.»

ا/ت به قرارداد، قلم و سپس به چهره جونگ‌کوک نگاه کرد.

دستش می‌لرزید؛ نه از ترس، بلکه از نفرتی که با خاطرات قدیمی درهم آمیخته بود.

قلم را برداشت.

جونگ‌کوک برای نخستین‌بار آن صبح، نفسش را حبس کرد.

ا/ت نامش را روی صفحه نوشت، اما پیش از آنکه قرارداد را به او برگرداند، سرش را بالا آورد و گفت:

ـ «این امضا به معنی بخشیدن تو نیست.»

جونگ‌کوک کاغذ را از دستش گرفت.

ـ «من هم بخشش تو را نخواسته‌ام.»

ـ «و به معنی این نیست که از تو می‌ترسم.»

ـ «می‌دانم.»

ـ «پس از این لحظه، هر کاری که با من بکنی، یک روز جوابش را می‌دهی.»

جونگ‌کوک نگاهش را به امضای ا/ت دوخت. بعد آرام سر بلند کرد.

ـ «من سال‌هاست منتظر همان روزم.»

بیرون، رعدی سهمگین آسمان را شکافت.

و در همان لحظه، صدای شلیک از باغ عمارت بلند شد.

جونگ‌کوک بی‌درنگ ا/ت را پشت سر خود کشید. چهره‌اش از حالت سرد و کنترل‌شده خارج شده بود.

برای نخستین‌بار، ا/ت چیزی را در نگاهش دید که از خشم هم شدیدتر بود:

ترس.

جونگ‌کوک اسلحه‌ای از کشوی میز بیرون کشید و به سمت در رفت.

ـ «اینجا بمان.»

ا/ت با صدای لرزان پرسید:

ـ «چه اتفاقی افتاده؟»

جونگ‌کوک بدون اینکه برگردد، گفت:

ـ «آن‌ها زودتر از چیزی که فکر می‌کردم رسیدند.»

و پیش از آنکه ا/ت بتواند سؤال دیگری بپرسد، در را باز کرد و در راهروی تاریک ناپدید شد.


(از پارت ⁵ دیگه شرایط میزارم)
دیدگاه ها (۲)

مهمه

پروف عوض شد گم نکنید خوشگلام ☺️🎀

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

پارت:¹°°°°°باران با بی‌رحمی به پنجره‌های بلند عمارت جئون می‌...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط