#زیباترین_عشق
#پارت_7۲
🇹🇷............ 🛬. 🇮🇷
ارسلان _ساعتای چهار ایران رسیدیم و رفتیم خونه دیانا شون همه اونجا بودن
دیانا _وای ارسلان
ارسلان_چیشده عزیزم
دیانا_خیلی شوق دارم ک میخوایم بریم ببینمشون دلم ی ذره شده
ارسلان_منم دلتنگشونم
دیانا _رسیدیم و آیفون زدیم
وای چقد شلوغه
ارسلان _اره😂
رفتیم داخل همینکه سرمونو بالا آوردیم همه داشتن ب ما نگاه میکردن
دیانا _وای😍
ارسلان_بعد 5 مین ک کلی قربون صدقمون رفتن، رفتیم داخل خونه
دیانا _عه عمه هم اونجاس 😏
ب خودش اجازه نداده بیاد جلوی در من ک نمیرم پیشش
اون ممد و ب جون منو ارسلان انداخت
مامان دیانا _یه برو پیش مامان بزرگت
دیانا_اوکی.
با ارسلان رفتیم از قصد منم ارسلان ارسلان میکردم
مامان بزرگ جات خالی
مامان بزرگ_اخی نوه عزیزم خیلی سختی کشیدی
دیانا _اره ولی وقتی پیش ارسلان بودم سختیام درمان میشدن
ارسلان_دیانا جان خجالت نده عزیزم
دیانا _مامان بزرگ ما دیگه بریم بیا ارسلان
آیشش زنه پرووو
ارسلان _زشته دیانا ممد چ ربطی ب این داره
دیانا _مطمئنم یه ربطایی داره حالا بزار پلیسا پیداش کنن میدونم چیکارش کنم
ارسلان_لش کن اصلا فکرم نکن بیا بریم
بشینیم یکم بحرفیم
دیانا _ارسلان رفت پیش مزدا منم رفتم پیش مامان و مامان ارسلان
مامان ارسلان _عروس قشنگم حالا ما کی بیایم خواستگاریت
دیانا _از خجالت سرخ شدم
مامان دیانا _سکوت علامت رضاست
مامان ارسلان _😂💖
دیانا _بزارید برم سوغاتی هاتونو بیارم
مامان دیانا _برو عزیزم
مامان ارسلان_سنت درد نکنه عروس قشنگم
دیانا _رفتم ک ساک رو بیارم خیلی سنگین بود ارسلان متوجه شد اومد ساکو از دستم گرفت دیدم مامانم اینا دارن ازون ور از خنده میترکن
ارسلان ساکو گذاشت و با خجالت رفت طرف مردا
دیانا _خب خب خب این ماله مامان جان
مامان ارسلان_ایی چه کیف و کفش ست قشنگی ممنون دخترم
دیانا _این برای مامان جون
مامان دیانا _باهم ست شدیم مثل اینکه
مامان ارسلان - آره
مامان دیانا _خیلی قشنگه دخترم
دیانا _داشتم میگفتم ک دیگه اگه بده ببخشید ک زنگ خونه زده شد بلند شوم رفتم درو باز کردم نیکا شون اومدن همین ک اونیکی درمونو باز کردم نیکا پرید بغلم
نیکا _واییی دیاناااا
اومدی تو کشتی منو بخدا دق کردمممم
دیانا _دلم تنگ اندر تنگ شده بود برات
نیکا _خب دیانا مردیم از فضولی کل داستانو تعریف کن
دیانا _الان؟ وایسا به آقا متینم یه سلامی بدم
رفتم سمت متین سلام
متین _سلام زن داداش
دیانا _عههه زنداداش چیه
متین _راس میگم خب دیه
نیکا_😂
دیانا _بیا بریم برات سوغاتی آوردم
نیکا _واقعا؟
دیانا _اره
نیکا _یه لحظه وایسا
دیانا _ارسلان اومد و سلام کردن با نیکا و بعد با نیکا رفتیم اونطرف
اصن نمیخواد تعریف کنی بریم میخوام کدومو ببینم مممم
دیانا _😂😂😂😂😂
متین _داداش
ارسلان _ متبنو بغل کردم و همو بوسیدیم
دلم برات تنگ شده بود داداش کوچولو
متین _منم دلم تنگ شده بود ولی خدایی با این هیکل داداش کوچولو بهم نمیخوره مگر اینکه 5 سالم باشه
ارسلان _😂
متین _خب نیکا ک رقت کادو شو بگیره تو چی برامون آوردی
ارسلان _من؟
زیاد هس بیا بریم بشینیم.
یه منون بهت بدهکارم
متین - چی؟
ارسلان_منم نون بابت اینکه دیانا رو برام آوردی
متین _خواهش
ارسلان_کلک شنیدم عاشق شدی!!!!
متین _ای بابا ای بابا
همین الان داداش کوچولو بودم
ارسلان _🤣
#پارت_7۲
🇹🇷............ 🛬. 🇮🇷
ارسلان _ساعتای چهار ایران رسیدیم و رفتیم خونه دیانا شون همه اونجا بودن
دیانا _وای ارسلان
ارسلان_چیشده عزیزم
دیانا_خیلی شوق دارم ک میخوایم بریم ببینمشون دلم ی ذره شده
ارسلان_منم دلتنگشونم
دیانا _رسیدیم و آیفون زدیم
وای چقد شلوغه
ارسلان _اره😂
رفتیم داخل همینکه سرمونو بالا آوردیم همه داشتن ب ما نگاه میکردن
دیانا _وای😍
ارسلان_بعد 5 مین ک کلی قربون صدقمون رفتن، رفتیم داخل خونه
دیانا _عه عمه هم اونجاس 😏
ب خودش اجازه نداده بیاد جلوی در من ک نمیرم پیشش
اون ممد و ب جون منو ارسلان انداخت
مامان دیانا _یه برو پیش مامان بزرگت
دیانا_اوکی.
با ارسلان رفتیم از قصد منم ارسلان ارسلان میکردم
مامان بزرگ جات خالی
مامان بزرگ_اخی نوه عزیزم خیلی سختی کشیدی
دیانا _اره ولی وقتی پیش ارسلان بودم سختیام درمان میشدن
ارسلان_دیانا جان خجالت نده عزیزم
دیانا _مامان بزرگ ما دیگه بریم بیا ارسلان
آیشش زنه پرووو
ارسلان _زشته دیانا ممد چ ربطی ب این داره
دیانا _مطمئنم یه ربطایی داره حالا بزار پلیسا پیداش کنن میدونم چیکارش کنم
ارسلان_لش کن اصلا فکرم نکن بیا بریم
بشینیم یکم بحرفیم
دیانا _ارسلان رفت پیش مزدا منم رفتم پیش مامان و مامان ارسلان
مامان ارسلان _عروس قشنگم حالا ما کی بیایم خواستگاریت
دیانا _از خجالت سرخ شدم
مامان دیانا _سکوت علامت رضاست
مامان ارسلان _😂💖
دیانا _بزارید برم سوغاتی هاتونو بیارم
مامان دیانا _برو عزیزم
مامان ارسلان_سنت درد نکنه عروس قشنگم
دیانا _رفتم ک ساک رو بیارم خیلی سنگین بود ارسلان متوجه شد اومد ساکو از دستم گرفت دیدم مامانم اینا دارن ازون ور از خنده میترکن
ارسلان ساکو گذاشت و با خجالت رفت طرف مردا
دیانا _خب خب خب این ماله مامان جان
مامان ارسلان_ایی چه کیف و کفش ست قشنگی ممنون دخترم
دیانا _این برای مامان جون
مامان دیانا _باهم ست شدیم مثل اینکه
مامان ارسلان - آره
مامان دیانا _خیلی قشنگه دخترم
دیانا _داشتم میگفتم ک دیگه اگه بده ببخشید ک زنگ خونه زده شد بلند شوم رفتم درو باز کردم نیکا شون اومدن همین ک اونیکی درمونو باز کردم نیکا پرید بغلم
نیکا _واییی دیاناااا
اومدی تو کشتی منو بخدا دق کردمممم
دیانا _دلم تنگ اندر تنگ شده بود برات
نیکا _خب دیانا مردیم از فضولی کل داستانو تعریف کن
دیانا _الان؟ وایسا به آقا متینم یه سلامی بدم
رفتم سمت متین سلام
متین _سلام زن داداش
دیانا _عههه زنداداش چیه
متین _راس میگم خب دیه
نیکا_😂
دیانا _بیا بریم برات سوغاتی آوردم
نیکا _واقعا؟
دیانا _اره
نیکا _یه لحظه وایسا
دیانا _ارسلان اومد و سلام کردن با نیکا و بعد با نیکا رفتیم اونطرف
اصن نمیخواد تعریف کنی بریم میخوام کدومو ببینم مممم
دیانا _😂😂😂😂😂
متین _داداش
ارسلان _ متبنو بغل کردم و همو بوسیدیم
دلم برات تنگ شده بود داداش کوچولو
متین _منم دلم تنگ شده بود ولی خدایی با این هیکل داداش کوچولو بهم نمیخوره مگر اینکه 5 سالم باشه
ارسلان _😂
متین _خب نیکا ک رقت کادو شو بگیره تو چی برامون آوردی
ارسلان _من؟
زیاد هس بیا بریم بشینیم.
یه منون بهت بدهکارم
متین - چی؟
ارسلان_منم نون بابت اینکه دیانا رو برام آوردی
متین _خواهش
ارسلان_کلک شنیدم عاشق شدی!!!!
متین _ای بابا ای بابا
همین الان داداش کوچولو بودم
ارسلان _🤣
- ۶۲.۹k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط