{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه رفته بودم مرکز خون اهدا کنم دیدم دوتا بابا دعواشون شده

یه رفته بودم مرکز خون اهدا کنم دیدم دوتا بابا دعواشون شده بود بعد کوچیکه هی با مشتو لگد میزد به بزرگه بزرگه داد مزد مگفت منو میزنی منو میزنی من هم طاقت نیاو دم فوشش دادم گفتمش فلان فلان شده په منو میزنه خوب تو رو کشت.
دیدگاه ها (۱)

لوید :انیا انیا :بله لوید:بودو کیفت رو بردار برو انیا:باش من...

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

رملن دخترای شیطون پارت_۲بابا علی داشت میرفت طرف اتاق راشا که...

آرامش دریا p¹⁴ ویو جیمینیکمی حالم بهتر شد.ولی تکون می‌خورد و...

برترین عشق پارت ۳۳

داستان_منو اینجا💔

p6

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_39ارسلان:خندی کردم و چشام رو بستم.به ...

زندگی مخفی پارت نوزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط