{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Hidden Light

بارون ریز و پیوسته روی شیشه‌های کافه می‌نشست و صدای شهر رو توی یه زمزمه‌ی یکنواخت و آروم گم می‌کرد. توی گوشه‌ی خلوتی از کافه‌ای دنج توی سئول، دو نفر رو‌به‌روی هم نشسته بودن.
پسری با موهای نیمه‌مرطوب و شال مشکی دور گردنش، کا بی‌حرکت از پشت پنجره به خیابون نگاه می‌کرد. بخار قهوش بالا می‌رفت ولی دست‌هاش به فنجون نمی‌رسید. نگاهش گاهی به خیابون، گاهی به اون دختری بود که روبه‌روش نشسته بود؛ همون دوستی که مدت‌ها بود دلش براش می‌تپید ولی زبونش قفل شده بود.
او همیشه همراش بود. روزهای شلوغ تمرین، وقتایی که خسته بود یا دلش گرفته بود، همیشه این دختر بود که با لبخندش، با شوخی‌هاش، با ساکت بودن‌هاش کنار هیونجین می‌نشست و بی‌هیچ ادعایی آرومش می‌کرد. یه‌جور حس امن بودن خاص داشت.
÷بازم سردت شده؟
صدای نرمی توی کافه پیچید. پسر بی‌معطلی ژاکتش رو درآورد و آروم روی شونه‌های دخترک انداخت و لبخندی دریافت کرد، همون لبخند همیشگیش. همون لبخندی که دل پسر رو می‌لرزوند.
÷تو همیشه همینقد مراقبی..
صداش آروم بود، ولی همون تُن صداش برای بی قرار کردن پسرک کافی بود.
لحظه‌ای بین نگاه‌هاشون سکوت افتاد. همون سکوتایی که پر از حرف بودن. پر از چیزایی که نگفته بودن. هیونجین خواست حرفی بزنه، چیزی مثل یه اعترافِ خشک و خالی، مثلِ "من دوستت دارم"، ولی به جاش، چیز دیگه ای رو زمزمه کرد؛
÷تو همیشه اینجایی... نمی‌دونم بدون تو چیکار می‌کردم
دختر دستشو روی فنجون گرم گذاشت و با لحنی نرم گفت:
×منم همیشه همینو حس می‌کنم
لبخند هیونجین تلخ بود. لبخندی که پشتش ترس و تردید موج میزد. می‌خواست عشقشو فریاد بزنه، اما می‌ترسید. می‌ترسید که اگر این دوستی لطیف ترک بخوره، هیچ‌چیز دیگه مثل قبل نشه.
نگاهشو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
÷کاش بدونی چقدر...
اما جملش نا تموم موند.
او فقط نگاهش کرد. و شاید... شاید توی اون نگاه، جواب همه‌چیز بود. شاید فهمیده بود.
ولی هیچ‌کدوم هیچ چیزی نگفتن.
عشق گاهی توی نگفتن شکل می‌گیره، توی نگاهی که بیشتر از هزار جمله رو توی خودش جا داده.
و اون دو نفر، وسط بارونی‌ترین روز سئول، داشتن عاشق‌تر از همیشه، اون سکوت و نگاهِ خاص رو باهم شریک می‌شدن.

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۲۴)

as 9th member of STRAYKIDS, scenario

نوشته های من;

Beneath the Shadows

منو ببخش کریستوفر🙏🏻😔

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

مافیایه عشق P:52

پارت اول : یه برخورد غیر منتظره

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

بهار بدون تو

dark life = 33

رمان: خون و عشق پارت سوم هان هنوز همون‌جا ایستاده بود و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط