هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه
هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه
جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره
اینجا تو این قطب سکوت
کابوس طولانی تره
من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو
اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو
دیدگاه ها (۵)

نمی گفتی  منم  دیوانه ی  تو؟لبِ  خُشکیده  برمیخانه ی  تونمی ...

ای که دهی گُل به گُلستان منوقتِ خزان رفته زِ بستانِ منگشته ...

چشمم دوباره خیس شد از نم نم سکوترخت سیاه کرده به تن از غم سک...

زدم کبریت و آتش بر مَلا شدتمام دوزخ  از دوزخ جدا شدکشیده   آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط