ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۲۹
که تا حالا به هیچ پسری نزدیک نشده بودم،حتي هيچ
پسري رو نبوسیده بودم حالا... .هه. حالا قراره بشم هرزه خصوص
يه اخ.. واقعا چه وضع فلاکت باري بود. رفتم تو اسانسور و دکمه طبقه رو زدم. میترسیدم. خيلي زياد و هر لحظه این ترس بدتر و بدتر
میشد.. سینه ام سنگین بود و نفسام خيلي به زحمت بیرون و تو میشدن
انگار یه چیزی راه گلومو بسته بود..
اسانسور وایستاد. به زور پیاده شدم. چندتا واحد توي طبقه بود که در قهوه اي تيره يكيشون باز بود و شماره ١٦ نقره اي چسبونده شده روش بهم چشمك میزد. جلوي در مکث کردم و اشک تو چشمام جمع شد.
واقعا کاري که دارم میکنم درسته؟ خودمو میفروشم؟
اما.. این ازدواجه... اونجور که... چه فرقی داره؟
باز فروختنه.. داغون دستمو به دیوار گرفتم. این من نیستم.. إلا انقدر زود خم نمیشه.. الا خودشو نمیفروشه. پس این دختر که جلوی این خونه است کیه؟ با تني لرزون و پر از درد رفتم داخل
در واحدش هنوز باز بود. گرفته رفتم تو..
که اولين چيزي دیدم سالن دو تیکه خونه اش بود. یه سالن بعد دوتا پله به سمت پایین و یه سالن دیگه... سالن بزرگ روبروم رو چند دست مبل قرمز رنگ شيك سلطنتی با چوب طلايي پوشونده بود و قالیچه كوچيك و
میز سفید که جلوش بود. به زور اون يکي سالن رو میدیدم.. شده تو
یه کتابخونه بزرگ و پنجره و اپاژور و کاناپه هاي راحتي چرم مشکی و یه تلویزیون بزرگ که به ديوار کاغذ ديواري روبروي کاناپه ها چسبونده شده بود. خيلي تجملاتي و تشريفاتي نبود و وسیله تزييني : خونه بود و حسابي بهم ریخته بود.. از لیوانهاي نشسته روي ميز گرفته تا بالشت و ملافه روي کاناپه و گياهي که از آب ندادن خشك شده بود و تیشرت هاي روي مبل و کلي برگه و خودکار و مداد و پوشه روي زمین گوشه سالن و میز و خاک که همه جا رو گرفته بود.. نمونه کامل خونه یه مرد مجرد و تنها..بدون وجود کوچکترین نشونه زنونه اي.. به سمت راستم چرخیدم که چشم تو چشم شدم باهاش. تو اشپزخونه بود.
اولین چیزی که نگاهم بهش خورد کابيت هاي سفيد
اشپزخونه اش بود. تند نگاهم رو ازش دزدیدم. که اما اونقدري بود دیده باشمش.. تيشرت مشکي ساده اي پوشيده بود با شلوار فك كنم
مشكي.. قلبم داشت از دهنم در میومد.. تند تند نفس کشیدم.
تند تند نفس کشیدم.
پارت ۲۹
که تا حالا به هیچ پسری نزدیک نشده بودم،حتي هيچ
پسري رو نبوسیده بودم حالا... .هه. حالا قراره بشم هرزه خصوص
يه اخ.. واقعا چه وضع فلاکت باري بود. رفتم تو اسانسور و دکمه طبقه رو زدم. میترسیدم. خيلي زياد و هر لحظه این ترس بدتر و بدتر
میشد.. سینه ام سنگین بود و نفسام خيلي به زحمت بیرون و تو میشدن
انگار یه چیزی راه گلومو بسته بود..
اسانسور وایستاد. به زور پیاده شدم. چندتا واحد توي طبقه بود که در قهوه اي تيره يكيشون باز بود و شماره ١٦ نقره اي چسبونده شده روش بهم چشمك میزد. جلوي در مکث کردم و اشک تو چشمام جمع شد.
واقعا کاري که دارم میکنم درسته؟ خودمو میفروشم؟
اما.. این ازدواجه... اونجور که... چه فرقی داره؟
باز فروختنه.. داغون دستمو به دیوار گرفتم. این من نیستم.. إلا انقدر زود خم نمیشه.. الا خودشو نمیفروشه. پس این دختر که جلوی این خونه است کیه؟ با تني لرزون و پر از درد رفتم داخل
در واحدش هنوز باز بود. گرفته رفتم تو..
که اولين چيزي دیدم سالن دو تیکه خونه اش بود. یه سالن بعد دوتا پله به سمت پایین و یه سالن دیگه... سالن بزرگ روبروم رو چند دست مبل قرمز رنگ شيك سلطنتی با چوب طلايي پوشونده بود و قالیچه كوچيك و
میز سفید که جلوش بود. به زور اون يکي سالن رو میدیدم.. شده تو
یه کتابخونه بزرگ و پنجره و اپاژور و کاناپه هاي راحتي چرم مشکی و یه تلویزیون بزرگ که به ديوار کاغذ ديواري روبروي کاناپه ها چسبونده شده بود. خيلي تجملاتي و تشريفاتي نبود و وسیله تزييني : خونه بود و حسابي بهم ریخته بود.. از لیوانهاي نشسته روي ميز گرفته تا بالشت و ملافه روي کاناپه و گياهي که از آب ندادن خشك شده بود و تیشرت هاي روي مبل و کلي برگه و خودکار و مداد و پوشه روي زمین گوشه سالن و میز و خاک که همه جا رو گرفته بود.. نمونه کامل خونه یه مرد مجرد و تنها..بدون وجود کوچکترین نشونه زنونه اي.. به سمت راستم چرخیدم که چشم تو چشم شدم باهاش. تو اشپزخونه بود.
اولین چیزی که نگاهم بهش خورد کابيت هاي سفيد
اشپزخونه اش بود. تند نگاهم رو ازش دزدیدم. که اما اونقدري بود دیده باشمش.. تيشرت مشکي ساده اي پوشيده بود با شلوار فك كنم
مشكي.. قلبم داشت از دهنم در میومد.. تند تند نفس کشیدم.
تند تند نفس کشیدم.
- ۱۵.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط