{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
بشکن و بخور و برای من دعا کن،

بهلول گردوها را شکست و خورد،
اما دعا نکرد!

مرد گفت:
گردوها را می خوری نوش جان،
ولی من صدای دعای تو را نشنیدم…

بهلول گفت:
مطمئن باش اگر در راه خدا
داده ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها
را شنیده است…!
دیدگاه ها (۳)

داستان جالب « آرایشگر و خدا »مردی برای اصلاح سر و صورتش به آ...

‍ ﺍﮔﺮﺧﻮشبختۍ یڪ ﺑﺮﮒ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺩﺭختۍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺁﺭﺯﻭ مۍڪنم ﺍﮔﺮ ﺍﻣﯿﺪ ﯾ...

هوا خوب یا بد فرقی ندارهما با هوای کسانی که دوستشون داریم نف...

امید و ابتکار را از نجاری آموختمکه مغازه اش آتش گرفت ...و بد...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

داستان عاشقانه جدید

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۱✦...................

تکاپو پارت 93:مراقب خودت باش🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در همان لحظه، چراغ‌های...

🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀ژانر: مافیایی | رازآلود | غم...

پارت سی‌وهشتم | صدای شلیکپارک لاراهنوز صدای خنده‌هامون توی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط