خوناشامجذابمن
#خوناشام_جذاب_من🍷🫴🏻
#پارت12
«ویو یونا»
از وقتی که ات و تهیونگ رفتن خیلی نگران بودیم. هانی سعی میکرد آروممون کنه
اما ما فقط میدونستیم اون عوضی میتونه چه بلایی سر ات بیاره
ات از بچگی باهامون دوست بود و مثل خواهرمون بوده و هست. 🫂🫀
با بغض نگاه میکردم به یوری که هانی گفت:
×عه دخترا! اتفاق خاصی نیافتاده نگران نباشید
«ویو تهیونگ»
خیلی خوشحال بودم، که بالاخره تونستم این دختره ی چموشو یکم رام کنم
بعد از اینکه بهش سر زدم تلپورت کردم به اتاقم
(یکی از ویژگی های خوناشام ها)
معلوم بود ات خیلی درد داره.
ولی باید عادت میکرد
چون ما خوناشام بودیم و به خون احتیاج داشتیم
«ویو ات»
با همون درد که توی گردنم پیچیده بود از جام بلند شدمو رو به مونبین گفتم:
+میتونم برم؟
لبخندی زدو گفت:
/آره ولی وایسا کمکت کنمـ
کمکم کرد که از روی تخت بلند بشم.
تشکری ازش کردمو راه افتادم به سمت اشپزخونه
همین که وارد آشپزخونه شدم هانی، یوری و یونا با نگرانی به سمتم اومدن
یونا با نگرانی گفت:
=اتت چی شده گردنت!؟
لبخند زورکی زدمو با صدایی که از ته چاه بلند میشدو بزور میشنیدن پچ زدم:
+خونمو خورد!
یوری کم مونده بود از تعجب بیهوش بشه که سعی کردم نگرانیشونو کم کنم پس با خنده گفتم:
+ولی الان حالم خوبه
معلوم بود حرفمو باور نکردن فقط به سرتکون دادن اکتفا کردن
#پارت12
«ویو یونا»
از وقتی که ات و تهیونگ رفتن خیلی نگران بودیم. هانی سعی میکرد آروممون کنه
اما ما فقط میدونستیم اون عوضی میتونه چه بلایی سر ات بیاره
ات از بچگی باهامون دوست بود و مثل خواهرمون بوده و هست. 🫂🫀
با بغض نگاه میکردم به یوری که هانی گفت:
×عه دخترا! اتفاق خاصی نیافتاده نگران نباشید
«ویو تهیونگ»
خیلی خوشحال بودم، که بالاخره تونستم این دختره ی چموشو یکم رام کنم
بعد از اینکه بهش سر زدم تلپورت کردم به اتاقم
(یکی از ویژگی های خوناشام ها)
معلوم بود ات خیلی درد داره.
ولی باید عادت میکرد
چون ما خوناشام بودیم و به خون احتیاج داشتیم
«ویو ات»
با همون درد که توی گردنم پیچیده بود از جام بلند شدمو رو به مونبین گفتم:
+میتونم برم؟
لبخندی زدو گفت:
/آره ولی وایسا کمکت کنمـ
کمکم کرد که از روی تخت بلند بشم.
تشکری ازش کردمو راه افتادم به سمت اشپزخونه
همین که وارد آشپزخونه شدم هانی، یوری و یونا با نگرانی به سمتم اومدن
یونا با نگرانی گفت:
=اتت چی شده گردنت!؟
لبخند زورکی زدمو با صدایی که از ته چاه بلند میشدو بزور میشنیدن پچ زدم:
+خونمو خورد!
یوری کم مونده بود از تعجب بیهوش بشه که سعی کردم نگرانیشونو کم کنم پس با خنده گفتم:
+ولی الان حالم خوبه
معلوم بود حرفمو باور نکردن فقط به سرتکون دادن اکتفا کردن
- ۲.۵k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط