{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دس

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود...🔥


مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟!


پیرمرد گفت: نه ، میخوام برم دستشویی تاریکه 😐 😄
دیدگاه ها (۱)

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

bts jhope*شبی جونگکوک از راهی میگذشت که در یک دستش سطل آبی و...

" روزی که امیرکبیر گریست "" حکایت آبله کوبی و جهالت مردم قدی...

داستان روزی که امیر کبیر به شدت گریستسال 1264 قمری، نخستین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط