شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دس
شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود
.
.
.
مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟ !
.
.
پیرمرد گفت: نه ، میرم برینـم تاریکه.
.
.
.
مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟ !
.
.
پیرمرد گفت: نه ، میرم برینـم تاریکه.
- ۵۹۸
- ۱۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط