{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دس

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود
.
.
.



مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟ !

.
.


پیرمرد گفت: نه ، میرم برینـم تاریکه.
دیدگاه ها (۱۲)

آنقدر که از دست دادن چیزی ما را افسرده میکند، از داشتن همان ...

گاهیگاهی برو گاهی بمانگاهی بخند گاهی گریه کنگاهی حرف بزن گاه...

آهنگ بسیارزیبااز←↓♥میلاد بابایی♥☆فرار کردم☆(حتماااا دان کنید...

گاهی اگر یک دوستت دارم را ثانیه ای به تاخیر بیاندازی، سالها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط