{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم

پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را به کسی میدهم که بتواند یک ماه در محفظه ای که گرمای ۶۰ درجه ای دارد زندگی کند جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند و بسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ گرمایی نمیترسند جوان شجاعانه یک ماه را سپری کرد و سالم از ان محفظه بیرون آمد. پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید و به پادشاه گفت: دخترت باشه واسه خودت.ولک عود شنووو چی خودتو دیدی من فقط اومدم ثابت کنم بچه خوزستان هستم
پادشاه اشک تو چشماش حلقه بست و با بغض گفت:تو داداش الزرگه اسوده هستی 👲 🏿 بعد گفت الان خرما خوب کیلویی چند!!؟
پسرک گفت آره برادرش👸 🏿 هستم دیگه گوزگوز هم نکن
خرما نداریم هنوز خلاله!!!یاله بای

😄 😂 😂 😂
😂 😂 😂 😂 😂
دیدگاه ها (۲)

حکایت دزفیلی :پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته بود که دخ...

پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را...

پادشاه دختر زیبائی داشت و شرط گذاشته و گفته بود : دخترم را ب...

پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را...

» پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود: که دخترم را...

پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود: که دخترم را ب...

پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را...

» پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم ...

پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود :که دخترم را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط