{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر: عزیزم فردا روز عروسیمه خودت میدونی چقد دوستت دارم ول

پسر: عزیزم فردا روز عروسیمه خودت میدونی چقد دوستت دارم ولی سرنوشته دیگه نشد بهم برسیم، دختر: با چشمایی پر از اشک دستاشو گرفتو گفت: حالا که سرنوشت مارو بهم نرسوند منو به داداشت معرفی کن همون که زانتیا داره...!!!
دیدگاه ها (۱)

عزیزم شما نه "دافی" نه "پافی"!شما یه "گافی" که روزگار داده و...

khujele

nini

کسی ک سرت دادمیزنه ، قبلا یکی سرش داد زده...کسی ک فحش میده ق...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:5اون..اون پسر ال...

Part ⁹اسلاید 2 : استایل جونگکوک اسلاید 3 : استایل تهیونگ ویو...

#Escape_from_death_April29 #admin_yoki #part5به عکسی که به س...

پارت ۴ ( پایان )

پارت هفتم: رازهای مشترکهوا از پشت پنجره‌ی بزرگ دفتر، کم‌کم ب...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

چند پارتی

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ دو ساعت بعد__________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط