{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

12

12
تا میخواستم این حرفارو به زبون بیارم دستشو اورد جلو و گفت:به همون خدایی که میپرستی این چیزا واسم مهم نیست...اما مشکل من...

فهمیدم و گفتم:مشکلت مامان و باباست؟؟؟

سرشو تکون داد...
کم مشکلی هم نبود...مامان به شددددت روی اختلاف طبقاتی حساس بود...

-آریو نگفتی کیه؟؟؟

-منشی بابا...

تعجب کردم...اون یه خانوم 38 ساله بود...
-آررررررریوووووو خانم امیری؟؟؟


توی اون وضعیتش خندید و گفت:نه بابا...معلومه خیلی وقته نیومدی ها...
-آره خو کاری اونجا ندارم...

-طناز ده ماهی هست اونجا کار میکنه...

شیطون شدم و گفتم:طناز؟؟چه صمیمی هم شدی باهاش...

سرشو انداخت پایین...ببین یه دختر با این داداش من چه کرده...

-گلبو چیکار کنم؟؟؟تو بگو...

کلافگی از قیافش معلوم بود...

-یه فکری دارم اما اول باید ببینمش...

چشماش چراغونی شد و گفت:گلبو هرررر کاری میتونی بکن...گلبو نمیخوام از دستش بدم...

-نگران نباش داداشم...هر کاری بتونم میکنم...

ادامه دادم:در چه حدی باهاش صمیمی هستی؟؟؟

-پدرم دراومد واسه اینکه یه نگاه بهم بندازه...


تعجب کردم و گفتم:آریووو تو واقعا همون پسری هستی که میگفتی من عاشق نمیشم؟؟؟

-نمیدونم چطوری شد...فقط میدونم بدون اون نمیتونم...

-تا حالا باهاش بیرون رفتی؟؟؟

-یکی دوبار...فردا هم میخوام بریم کتاب رو بهش هدیه بدم...

-موفق بشی...منم همه کاری میکنم...

-فدای تو خواهر...

-غصه های شما دوتا خواهر و برادرم غصه های منم هست...هیچ وقت یواشکی غصه نخورید...

لبخند قشنگی زد...به نظرم یکم آروم شده بود...

گفتم:حالا هم برو بخواب که صبح خسته نباشی برای دیدن عشقت...

بلند شد و گفت:ممنونم ازت...

-تشکر لازم نیست...برو داداش برو...شب بخیر...

-شب بخیر...

از اتاق رفت بیرون...اول از همه باید دختره رو ببینم...خوابیدم تو تخت خواب و برای فردا تقشه کشیدم...
راه های خوبی به مغزم رسید...که فردا باید عملیشون میکردم...
ساعتمو برای ساعت 9تنظیم کردم و خوابیدم...
***
صبح قبل از اینکه ساعت به صدا در بیاد بیدار شدم...
اول از همه رفتم دوش گرفتم...
حوله رو تنم کردم و رفتم پایین...
شیری داخل لیوان ریختم و همراه کیک کاکائویی خوردم...
اینم صبحانمون...چند روزی ربابه نبود یه صبحونه درست و حسابی نخوردم...

رفتم بالا باید کم کم آماده بشم و برم شرکت...

موهامو سریع خشک کردم...کج بافتمش...
یکمم آرایش کنم...مژه هامو ریمل کشیدم تا خوش حالت بشه...داخل چشمهامم مداد کشیدم و یه رژ لب قرمز هم به لبهام زدم...
خوب شدم...ناخن هامو لاک کرم زدم و با قهوه ای روشونو طرح های من در آوردی زدم...بد نشد اتفاقا قشنگ هم شد...
بیست دقیقه ای نشستم تا خشک بشه...بعدش رفتم سمت کمد و لباسامو برداشتم...
شلوار جین قهوه ای با مانتو کوتاه کرم رنگ...
روسری کرم قهوه ای رو هم سرم کردم و دست آخر به خودم عطر زدم و کیفم و برداشتم و رفتم پایین...
کفش های تابستونمو پام کردم و رفتم بیرون...
قفل ماشین رو زدم و سوار شدم...
ماشینو روشن کردم و از خونه خارج شدم...
رفتم سمت نیاوران شرکت بابا اینا اونجا بود...
اونور خیابون از ماشین پیاده شدم...
عینک آفتابیمو گذاشتم روی موهام و وارد لابی ساختمون اداری شدم...
وارد آسانسور شدم و دکمه ی طبقه 4رو زدم...
توی آیینه نگاهی به تیپم انداختم خوب بود...
"طبقه چهارم"
گره روسریمو مرتب کردم و رفتم سمت در
بازش کردم...
این طبقه طبقه ریاست بود...آریو گفت طناز منشی باباست پس باید همین بخش باشه...

سمت چپ یه میز بود که یه دختر جوون نشسته بود رفتم طرفش...اصلا حواسش به من نبود...
سرفه ای مصلحتی کردم که سرشو بلند کرد...واقعا زیبا بود...آریو حق داشته که عاشقش بشه...
یه صورت گرد و سفید با چشمایی خاکستری رنگ و ابروهای کلفت و کشیده...
لب های قلوه ای که یه لبخند روش بود...

-امری داشتید خانوم؟؟
چه صدای نازک و زیبایی داشت...
باید میرفتم تو نقش خودم...
-بله من با آریو کار دارم...

به وضوح دیدم که رنگش پرید...

با تته پته گفت:منظورتون آقای افشار؟؟

-بله عزیزم...

تلفن رو برداشت و یه شماره ای رو گرفت...
دستاش به لرزه افتاده بود...

خودشو لو داد معلومه اینم دوسش داره...

-ببخشید آقای افشار یه ...خ...خانومی اومدن...باهاتون کار دارن...
-...
-نه الآن میپرسم...
روبه من گفت:ببخشید بگم چه کسی تشریف آورده؟؟؟؟
-بگید گلبو اومده...
با صدای فوق العاده ناراحتی گفت:آفای افشار میگن خانوم گلبو هستن...
-....
-بله...چشم چشم...
دیدگاه ها (۱)

13تلفن رو گذاشت و بلند شد...-همراه من بیاید...-نه عزیزم بشین...

14وارد خونه شدم و گفتم:آخه چه کاری بود تازه عروسی کرده بودی....

11-سلامممم...مامان گفت:سلاممم خوش گذشت پاساژ گردی؟؟؟گلرو-عال...

10بالاخره بعد از دو سه ساعت گشتن و خریدن چند جفت کفش مناسب ب...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

رمان عشق مافیا پارت 12از زبان ا/ترفتم داخل نگهبان هم بیرون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط