13
13
تلفن رو گذاشت و بلند شد...
-همراه من بیاید...
-نه عزیزم بشین خودم راهو بلدم...
سرشو انداخت پایین و گفت:باشه بفرمایید...
دلم براش سوخت اما لازم بود این کارم باید ازش مطمئن میشدم...
به نظرم دختر خوبی اومد...این کاراشم دلیل بر علاقش بود...
چون میدونستم داره نگاه میکنه از قصد در نزدم و با صدایی که بتونه بشنوه گفتم:سلااام عزیززززم....
و بعد وارد شدم...
آریو گفت:سلام خواهر خانوم بیا بشین...
نشستم روی صندلیش و گفتم:عجب صندلی ای...ایوللل...
آریو هم روی میز نشست...
-چیشد دیدیش؟؟
-آره به نظرم خیلی خوبه...تو نگاه اول که دل منو برد دل تو بماندددد...
-ببین پس من چی کشیدم تو این 10ماه...
-اما حرصش دادم یکم...
ترسید و گفت:چیکار کردی؟؟؟
قضیه رو براش تعریف کردم...خودشو باخت و گفت:وااای گلبوووو اون الآن چه فکرا که دربارم نمیکنه...
میخواست بلند شه که گفتم:کجاااااا؟؟؟
میدونی از این کارم میخواستم چیو متوجه بشم؟؟؟
-چی؟؟؟
-اینکه اونم دوستت داره یا نه؟؟
-چیشد حالا؟؟؟
-بنده خدا نزدیک بود گریش بگیره این یعنی آره ینی اونم دوست داره چه جورم...
گره ای که بین ابروهاش بود باز شد و جاشو به یه لبخند دلنشین داد...
-راست میگی گلبو؟؟؟
-بله که راست میگم...
خم شد تا سرمو ببوسه همون لحظه در زده شد و هر کسی بود به سرعت بازش کرد...
دوتامون نگاهمون به فردی که اومد خشک شد...طناز بود...سرشو پایین گرفته بود...
آریو حول شد و از رو میز اومد پایین و گفت:امری داشتید خانوم کیانی؟؟؟
میدیدم که چونش داره میلرزه فقط گفت:این مدارک امضا...
آریو هم ناراحت بود...سریع کاغذ هارو امضا کرد و رفت...
-چه بد شد...
-عوضش خودت به چشم دیدی چه حالی شد...
-اوهوم...
-خودم درستش میکنم نگران نباش...به من میگن گلبو هاااا...
-طاقت ندارم اونجوری باشه توروخدا برو بهش بگو....
-ای ای ای...باشه میرم...
-خبرم کنی ها...
-اوکی فعلا...
از اتاق اومدم بیرون...نگام افتاد به میزش که خالی بود...
رفتم و روی صتدلی تشستم تا بیاد...
فک کنم دو سه دقیقه گذشت که دیدمش...چشماش پف کرده و قرمز بود...معلوم بود که گریه کرده...
دلم نیومد بیشتر از این زجرش بدم...
-ببخشید عزیزم
انگار که تازه منو دیده باشه گفت:با بنده امری دارین؟؟؟
-آره گلم...آقای افشار هستن کسی پیششون نیست؟؟
-الآن پیش آقای افشار بودید...
-خندیدم و گفتم:نه آقای افشار بزرگ رو میگم...
بالاخره تا اینجا اومدم خب بابام رو هم ببینم دیگه...
ماتش برده بود بهم...
-یعنی ش....شم...ا خ....خوا.....ه
نذاشتم ادامه بده گفتم:آره من خواهر آریو ام...نگران نباش...
سرشو انداخت پایین که گفتم:حالا اجازه هست برم بابام رو ببینم؟؟؟
-شرمنده جلسه دارن...
-اوکی مزاحمش نمیشم،اومدنم به اینجا یه دلیل دیگه داشت میدونی چی بود؟؟؟
-نه...
-دیدن تو...که ببینم همونجوری که آریو میگه تعریفی هستی؟؟دیدم نه واقعا همونجوریه...
از خجالت صورتش سرخ شد...
-چرا خجالت میکشی؟؟؟آریو دیشب همه چیو بهم گفت...با حرکت امروزتم فهمیدم هر دوتون به هم علاقه دارید...
-خانم افشار ببخشید فکر بد در رابطه تون کردم...
-اشکالی نداره عوضش فهمیدم به هم علاقه دارید...
بلند شدم و گفتم:ببخش که اشکتو در آوردم...
گونشو آروم بوسیدم و گفتم:خیلی دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم...امروز که نمیشه عوضش فردا میام دنبالت تا بریم بیرون...چطوره؟؟؟
سرشو انداخت پایین و گفت:خوبه خانوم افشار...
-راحت باش باهام خانوم افشار چیه؟؟؟گفتم که گلبو ام...
دستشو گرم تو دستم گرفتم و گفتم فردا میبینمت،خدانگهدار...
-خدافظ
چشمکی زدم و رفتم بیرون.
خداروشکر اینم نصف ماجرا
اما این نصفه ی خوب ماجرا بود...نصفه ی بد ماجرا راضی کردن بزرگترا بود...
خداکنه مامان زیاد سخت نگیره...که بعید میدونم...
تصمیم گرفتم سر راه به نگار دوستم یه سر بزنم...
سر راه یه جعبی شیرینی گرفتم...
خونشون همون حوالی بود واسه همین رفتم...
زنگ زدم امیدوارم که خونه باشه...
بعد از چند ثانیه آیفون رو برداشت و گفت:تویی گلبو...بیا داخل...
نگار سه سالی بود که ازدواج کرده بود الانم باردار بود...فک کنم دیگه 6ماهش بود...
درو باز کرد...
-سلااامممم نگار جونم...
-سلام آبجی جون بیا داخل بیا...
یه مقدار چاق شده بود و شکمش جلو اومده بود...
بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود...
به شکمش اشاره کردم و گفتم:نگاه چه عذابی واسه خودت درست کردی دختر...
-عیب نداره به جون میخرم...
-خاک تو سرت
تلفن رو گذاشت و بلند شد...
-همراه من بیاید...
-نه عزیزم بشین خودم راهو بلدم...
سرشو انداخت پایین و گفت:باشه بفرمایید...
دلم براش سوخت اما لازم بود این کارم باید ازش مطمئن میشدم...
به نظرم دختر خوبی اومد...این کاراشم دلیل بر علاقش بود...
چون میدونستم داره نگاه میکنه از قصد در نزدم و با صدایی که بتونه بشنوه گفتم:سلااام عزیززززم....
و بعد وارد شدم...
آریو گفت:سلام خواهر خانوم بیا بشین...
نشستم روی صندلیش و گفتم:عجب صندلی ای...ایوللل...
آریو هم روی میز نشست...
-چیشد دیدیش؟؟
-آره به نظرم خیلی خوبه...تو نگاه اول که دل منو برد دل تو بماندددد...
-ببین پس من چی کشیدم تو این 10ماه...
-اما حرصش دادم یکم...
ترسید و گفت:چیکار کردی؟؟؟
قضیه رو براش تعریف کردم...خودشو باخت و گفت:وااای گلبوووو اون الآن چه فکرا که دربارم نمیکنه...
میخواست بلند شه که گفتم:کجاااااا؟؟؟
میدونی از این کارم میخواستم چیو متوجه بشم؟؟؟
-چی؟؟؟
-اینکه اونم دوستت داره یا نه؟؟
-چیشد حالا؟؟؟
-بنده خدا نزدیک بود گریش بگیره این یعنی آره ینی اونم دوست داره چه جورم...
گره ای که بین ابروهاش بود باز شد و جاشو به یه لبخند دلنشین داد...
-راست میگی گلبو؟؟؟
-بله که راست میگم...
خم شد تا سرمو ببوسه همون لحظه در زده شد و هر کسی بود به سرعت بازش کرد...
دوتامون نگاهمون به فردی که اومد خشک شد...طناز بود...سرشو پایین گرفته بود...
آریو حول شد و از رو میز اومد پایین و گفت:امری داشتید خانوم کیانی؟؟؟
میدیدم که چونش داره میلرزه فقط گفت:این مدارک امضا...
آریو هم ناراحت بود...سریع کاغذ هارو امضا کرد و رفت...
-چه بد شد...
-عوضش خودت به چشم دیدی چه حالی شد...
-اوهوم...
-خودم درستش میکنم نگران نباش...به من میگن گلبو هاااا...
-طاقت ندارم اونجوری باشه توروخدا برو بهش بگو....
-ای ای ای...باشه میرم...
-خبرم کنی ها...
-اوکی فعلا...
از اتاق اومدم بیرون...نگام افتاد به میزش که خالی بود...
رفتم و روی صتدلی تشستم تا بیاد...
فک کنم دو سه دقیقه گذشت که دیدمش...چشماش پف کرده و قرمز بود...معلوم بود که گریه کرده...
دلم نیومد بیشتر از این زجرش بدم...
-ببخشید عزیزم
انگار که تازه منو دیده باشه گفت:با بنده امری دارین؟؟؟
-آره گلم...آقای افشار هستن کسی پیششون نیست؟؟
-الآن پیش آقای افشار بودید...
-خندیدم و گفتم:نه آقای افشار بزرگ رو میگم...
بالاخره تا اینجا اومدم خب بابام رو هم ببینم دیگه...
ماتش برده بود بهم...
-یعنی ش....شم...ا خ....خوا.....ه
نذاشتم ادامه بده گفتم:آره من خواهر آریو ام...نگران نباش...
سرشو انداخت پایین که گفتم:حالا اجازه هست برم بابام رو ببینم؟؟؟
-شرمنده جلسه دارن...
-اوکی مزاحمش نمیشم،اومدنم به اینجا یه دلیل دیگه داشت میدونی چی بود؟؟؟
-نه...
-دیدن تو...که ببینم همونجوری که آریو میگه تعریفی هستی؟؟دیدم نه واقعا همونجوریه...
از خجالت صورتش سرخ شد...
-چرا خجالت میکشی؟؟؟آریو دیشب همه چیو بهم گفت...با حرکت امروزتم فهمیدم هر دوتون به هم علاقه دارید...
-خانم افشار ببخشید فکر بد در رابطه تون کردم...
-اشکالی نداره عوضش فهمیدم به هم علاقه دارید...
بلند شدم و گفتم:ببخش که اشکتو در آوردم...
گونشو آروم بوسیدم و گفتم:خیلی دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم...امروز که نمیشه عوضش فردا میام دنبالت تا بریم بیرون...چطوره؟؟؟
سرشو انداخت پایین و گفت:خوبه خانوم افشار...
-راحت باش باهام خانوم افشار چیه؟؟؟گفتم که گلبو ام...
دستشو گرم تو دستم گرفتم و گفتم فردا میبینمت،خدانگهدار...
-خدافظ
چشمکی زدم و رفتم بیرون.
خداروشکر اینم نصف ماجرا
اما این نصفه ی خوب ماجرا بود...نصفه ی بد ماجرا راضی کردن بزرگترا بود...
خداکنه مامان زیاد سخت نگیره...که بعید میدونم...
تصمیم گرفتم سر راه به نگار دوستم یه سر بزنم...
سر راه یه جعبی شیرینی گرفتم...
خونشون همون حوالی بود واسه همین رفتم...
زنگ زدم امیدوارم که خونه باشه...
بعد از چند ثانیه آیفون رو برداشت و گفت:تویی گلبو...بیا داخل...
نگار سه سالی بود که ازدواج کرده بود الانم باردار بود...فک کنم دیگه 6ماهش بود...
درو باز کرد...
-سلااامممم نگار جونم...
-سلام آبجی جون بیا داخل بیا...
یه مقدار چاق شده بود و شکمش جلو اومده بود...
بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود...
به شکمش اشاره کردم و گفتم:نگاه چه عذابی واسه خودت درست کردی دختر...
-عیب نداره به جون میخرم...
-خاک تو سرت
- ۷.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط