...

...



انگشتان جیمین آرام روی گونه‌های سرخ‌شده‌ی هانا کشیده شد، نوازشگر و نرم. هانا سرش را کمی پایین انداخت، انگار که هنوز هم خجالت می‌کشید، اما جیمین نمی‌خواست این فاصله دوباره بین‌شان ایجاد شود.

با لبخندی شیطنت‌آمیز، چانه‌ی هانا را گرفت و مجبورش کرد به چشمانش نگاه کند. زمزمه کرد:

"دیگه نیازی به خجالت نیست… عادت کن."


هانا با چشمان گشادشده به او نگاه کرد، انگار که از این حرف متعجب شده بود. اما جیمین به او فرصت نداد چیزی بگوید. به‌آرامی دستش را گرفت و با قاطعیت او را همراه خودش به سمت کلاس کشید.


هانا هنوز هم گیج بود، قلبش هنوز تند می‌زد، اما دستش را در دست جیمین رها کرد و اجازه داد او او را با خود ببرد. شاید واقعاً وقتش رسیده بود که دیگر از خجالتش کم کند و خودش را از پشت آن کارتون و ترس‌هایش بیرون بکشد…



_END....
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی جیمین پارت هفتم

part fifteen ::🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫ا.ت با تعجب به مایکی نگاه کرد...

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۷راهروی پشت تالار خلوت بود. مارال تازه از دست خدمتکارها...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت سوم: شبِ امتحان و تنهاییساعت از نیمه شب گذشته بود. چراغ...

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

قولی که شکستی 💗 بعد از مدتی، ا.ت از جایش بلند شد و به سمت آش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

.....پارت هفدهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط