{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرده به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم :من میرم تو پارک،

پیرمرده به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم :من میرم تو پارک، قرار میذاریم، تو بیا.
یکى دو ساعت طول میکشه نمیاد؛ میره خونه میبینه زنش نشسته داره گریه میکنه، میگه :چى شده؟ میگه :مثلابابام نذاش بیام!
دیدگاه ها (۵)

داستان جالب امتحان دامادها !!!بازدید : 14318 مرتبهتاریخ : 13...

بطوریکه ساعت دیواری دفتر روزنامه «بوستن گلوب» (Boston Globe)...

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

رمان بهترین من،پارت۴☆چویا:گ..م شو اون طرفدازای:من که روی زمی...

داستان این اهنگ:داخل انگلستان ی رسمی بوده که وقتی دو نفر عاش...

پارت پنجمیسو: خانم لیننامجوک: خانم لین داداشش تهجون مردهکوک:...

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part²*سولا با خانم پارک خداحافظی می...

رمان بهترین من☆اهمم تصمیم گرفتم رمان بنویسم خیلی درخواست داش...

داستان

چندپارتیتوروز تولد منو فراموش کردی!یعنی واقعا اون تولد منو ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط