{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهش گفتیم: چرا برنمی‌گردی عقب

بهش گفتیم: چرا برنمی‌گردی عقب
با این همه ترکش‌هایی که توی تنت داری؟
می‌گفت: آدم برای این خرده‌‌ریزها که برنمی‌گرده!
ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه بره عقب.
  روی خاکریز نشسته بود، که یه خمپاره خورد کنارش!
آخر سر هم با یکی از همین ترکش‌های لیوانی رفت.
عقب نه، بهـشــتـــ ...
دیدگاه ها (۵)

#یا_مهدی_ادرکنی

خراب کرده ام آقا خودتــــــــ درستش کنامید آخــــر دنیا خودت...

"برای سلامتی همه ی بیماران سرطانی دعا کنید"همه‌ی ما هزاران آ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:4با وارد شدن پرستار حرف مرد کامل نشد.؛ب...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

KIM V

پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»سه روز...سه روز از آخرین گفت‌وگوی ...

فیک

مافیای من

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

پارت ۱۱:خب فک کنم عاشقشت شدم! will i fill i love you

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط