{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۸۰


واي خداا... داره خفه میشه.. از شدت سرفه نفس کشیدن داره براش سخت میشه.. چشه ؟ قلبم داشت از جا در میومد. نکنه واقعا بلايي سرش بیاد؟ خيلي نگرانش بودم خيلي. رفت تو اتاقش و در رو پشتش بست. نمیتونستم بي تفاوت باشم حتي اگه به قيمت كتك خوردنم باشه..
اروم از اتاق اومدم بیرون و سریع رفتم تو اشپزخونه.. زیر کتري اب رو روشن کردم تا داغ داغ بشه و دنبال ادویه یا گیاه نعناع و زنجبیل گشتم..
بالاخره نعناع پیدا کردم تند یه ظرف بزرگ و حوله برداشتم و گذاشتمشون رو میز و یه پارچه تمیز برداشتم. اب جوش رو ریختم توي ظرف و نعناع ریختم توش. اخ... خيلي داغ بود..
تند پارچه رو اب جوش و نعناع خیس کردم و در ظرف رو گذاشتم.
برگشتم که همون لحظه جیمین از اتاقش بیرون اومد. از دیدنم اخم غلیظی کرد و حس کردم میخواد خفه ام کنه ولي قبل اینکه دهن باز کنه خيلي تند پارچه رو روي دهنش گذاشتم. سرفه شديدي زد و عصبي خواست دستمو پس بزنه که تند گفتم
الا : باشه...باشه... تو از من كمك نميخواي،به لطف من نياز نداري،ازم متنفري..میدونم...همه رو میدونم.. پارچه رو بیشتر روی دهن و بینیش فشردم و گفتم
الا: بعد دعوا میکنیم. الان فقط نفس بكش ..
نفس هاي عمیق کشید.. خدا کنه بهتر شه.. دست رو بازوم کشیدم و مضطرب نگاش کردم. اروم اروم سرفه هاش کمتر میشد.
به زور گفت
جیمین: فکر کردم میخواي سر به تنم نباشه.. و سرفه زد.
اروم و خشک گفتم
الا: همین طوره..میخوام نباشه.. دندونامو به هم فشردم و در حالیکه میرفتم سمت اتاقم با خودم زیر لب گفتم
الا: : ٤ روز نتونستي جلوي خودتو .. همیشه انقدر زود وا بدي باختي شازده..
جلوي در اتاقم بودم که خيلي تلخ و اروم به زور گفت
جیمین : خیلی بیشتر از ٤ روز بوده..خيلي بيشتر..
متعجب برگشتم سمتش.. سرفه شديدي زد.. حرف منو شنيد؟و چي
گفت؟ گفت خیلی بیشتر از ٤روز بوده؟ يعني چي؟ منظورش چیه؟ ما ته تهش اهفته است با خيلي بيشتر يعني كي؟ مگه منو از کي میشناسه؟
گنگ اروم رفتم تو اتاق. واقعا منظورش چي بود؟ نمیفهمم...
آشنا شدیم.. بالاخره و کم کم سرفه هاش کم و کمتر شد و بعد سکوتي
خونه رو در برگرفت. هر چند دقیقه سرفه ارومي ميزد ولي به نظر بهتر میومد.. خداروشکر.. پس فاقه کرد. لبخند باريکي زدم و رفتم تو تختم.

خوابم نمیومد و با گوشیم ور رفتم.. تا دم صبح از اتاق بیرون نیومدم و حدود ه صبح بود که اروم از اتاق بیرون اومدم تا سري بهش بزنم.. اخ..
تو سالن و رو مبل خيلي مظلومانه خوابیده بود.. دستش از روي مبل پایین افتاده بود و به نظر غرق خواب بود. عمیق زل زدم بهش. چرا انقدر دلم براش میسوزه؟ چرا واسه این گند اخلاقي هاش دو نصفش نمیکنم؟

کامنت یادت نره رفیق
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )پارت ۸۱ چرا انقدر نگرانشم؟ چرا گفت بیشتر از ٤ ر...

ظهور ازدواج )پارت ۸۳صبحانه و ناهار رو يکي کردم. بعد رفتم لبا...

ظهور ازدواج )پارت ۷۹جیمین : من به هيچي نياز ندارم..میفهمي؟ ن...

ادامه جیمین :گفتم گمشو تو اتاقت..همین الان.. خيلي سريع و هول...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 163♡⁠。⁠)⁩وقتي خ...

سرنوشت پارت(۶)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 147♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

رومان عشقم مافیا پارت 39 اخر این پارت اخر رومانم ھست از زبان...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 154♡⁠。⁠)⁩دست کر...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط