ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۷۹
جیمین : من به هيچي نياز ندارم..میفهمي؟ نه نوشيدني نه هیچ مزخرف ديگه اي..من به کمکت نیاز ندارم.. ميفهمي؟ دست از سرم بردار..
چشمامو بستم. با خشم گفت
جیمین : سرت به کار خودت باشه وگرنه بلايي سرت میارم که سري برات نمونه که اینور و اونور فروش کني..ولم كن..
و يه چيزي رو محکم سمت راهرو پرتاب کرد که فکر کردم لیوانه و با صداي خيلي بدي شکست. لرزون چشمامو بستم و محکم به هم فشردمشون. دیگه هیچ صدايي جز سرفه ازش نمیومد. بايد عصبي و ناراحت میشدم اما.. نبودم.. احمقانه بود ولي خشم و غيضي ازش به دل نگرفتم.. يه جورايي انگار فهمیده بودمش.. انگار متوجه بودم حالش اصلا خوب نیست.. مدت خيلي کمي بود که میشناختمش براي قضاوت زود بود بگم اینطوریه و اونطوریه ولي.. ولي مطمینم این خشم ناشي از يه حال بد بود.. داغون سرفه مي زد.. زور نفسمو بیرون دادم و سریع رفتم تو اشپزخونه.. سريع يه نوشيدني که بلد بودم براي رفع سرفه با شیر و عسل درست کردم. هول و با دستاي يخ لیوان رو جلوي در سرویس گذاشتم و از لاي در نگاش کردم. جلوي روشويي داشت اب میزد به صورتش و سرفه هاش کمتر شده بود..
سرشو چرخوند که خيلي تند و بدون مکث دویدم تو اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. یه دفعه خشن داد زد
جیمین: من به هيچي نياز ندارم..میفهمي؟ نه نوشيدني نه هیچ مزخرف ديگه اي..من به کمکت نیاز ندارم.. ميفهمي؟ دست از سرم بردار..
چشمامو بستم. با خشم گفت
جیمین: سرت به کار خودت باشه وگرنه بلايي سرت میارم که سري برات نمونه که اینور و اونور فروش كني..ولم كن..
و يه چيزي رو محکم سمت راهرو پرتاب کرد که فکر کردم لیوانه و با صداي خيلي بدي شکست. لرزون چشمامو بستم و محکم به هم فشردمشون. دیگه هیچ صدايي جز سرفه ازش نمیومد. بايد عصبي و ناراحت میشدم اما.. نبودم.. احمقانه بود ولي خشم و غيضي ازش به دل نگرفتم.. يه جورايي انگار فهمیده بودمش.. انگار متوجه بودم حالش اصلا خوب نیست.. مدت خيلي کمي بود که میشناختمش براي قضاوت زود بود بگم اینطوریه و اونطوریه ولي.. ولي مطمینم این خشم ناشي از يه حال بد بود.. داغون سرفه مي زد..
پارت ۷۹
جیمین : من به هيچي نياز ندارم..میفهمي؟ نه نوشيدني نه هیچ مزخرف ديگه اي..من به کمکت نیاز ندارم.. ميفهمي؟ دست از سرم بردار..
چشمامو بستم. با خشم گفت
جیمین : سرت به کار خودت باشه وگرنه بلايي سرت میارم که سري برات نمونه که اینور و اونور فروش کني..ولم كن..
و يه چيزي رو محکم سمت راهرو پرتاب کرد که فکر کردم لیوانه و با صداي خيلي بدي شکست. لرزون چشمامو بستم و محکم به هم فشردمشون. دیگه هیچ صدايي جز سرفه ازش نمیومد. بايد عصبي و ناراحت میشدم اما.. نبودم.. احمقانه بود ولي خشم و غيضي ازش به دل نگرفتم.. يه جورايي انگار فهمیده بودمش.. انگار متوجه بودم حالش اصلا خوب نیست.. مدت خيلي کمي بود که میشناختمش براي قضاوت زود بود بگم اینطوریه و اونطوریه ولي.. ولي مطمینم این خشم ناشي از يه حال بد بود.. داغون سرفه مي زد.. زور نفسمو بیرون دادم و سریع رفتم تو اشپزخونه.. سريع يه نوشيدني که بلد بودم براي رفع سرفه با شیر و عسل درست کردم. هول و با دستاي يخ لیوان رو جلوي در سرویس گذاشتم و از لاي در نگاش کردم. جلوي روشويي داشت اب میزد به صورتش و سرفه هاش کمتر شده بود..
سرشو چرخوند که خيلي تند و بدون مکث دویدم تو اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. یه دفعه خشن داد زد
جیمین: من به هيچي نياز ندارم..میفهمي؟ نه نوشيدني نه هیچ مزخرف ديگه اي..من به کمکت نیاز ندارم.. ميفهمي؟ دست از سرم بردار..
چشمامو بستم. با خشم گفت
جیمین: سرت به کار خودت باشه وگرنه بلايي سرت میارم که سري برات نمونه که اینور و اونور فروش كني..ولم كن..
و يه چيزي رو محکم سمت راهرو پرتاب کرد که فکر کردم لیوانه و با صداي خيلي بدي شکست. لرزون چشمامو بستم و محکم به هم فشردمشون. دیگه هیچ صدايي جز سرفه ازش نمیومد. بايد عصبي و ناراحت میشدم اما.. نبودم.. احمقانه بود ولي خشم و غيضي ازش به دل نگرفتم.. يه جورايي انگار فهمیده بودمش.. انگار متوجه بودم حالش اصلا خوب نیست.. مدت خيلي کمي بود که میشناختمش براي قضاوت زود بود بگم اینطوریه و اونطوریه ولي.. ولي مطمینم این خشم ناشي از يه حال بد بود.. داغون سرفه مي زد..
- ۱۶.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط