PART10

_چی داری میگی سوجین؟(با ترس)
اومد نزدیکم و بازو هام رو توی دستاش قفل کرد
∆خب من مجبورم اما نگران نباش بعد از اینکه تو یه بچه دورگه به دنیا آوردی قسم میخورم نزارم کسی ازیتت کنه
پسش زدم و گفتم:پس باید اول خودت و نابود کنی
∆هی بیخیال بورام من دارم احساساتم رو به تو ابراز میکنم و تو این جوری رفتار می‌کنی
_او راست میگی باید جواب احساساتت رو بدم حالم ازت بهم میخوره سوجین این جواب خوب بود
∆نه اصلا
صورت شو نزدیک صورتم کرد تا ببوستم که با زانو رفتم تو قسمت حساسش
_آخ ببخشید
∆عوضی آشغاللللللل
همین جور که به خودش می‌پیچید از جیبش یه سرنگ در آورد و سریع به بازوم زد نمی‌دونم چی بود اما درد عجیبی کل بدن و گرفت خودش و جمع و جور کرد و گفت:میخواستم بعد این غزیه یه زندگی آروم و بی دردسر باهم داشته باشیم اما مثل اینکه تو دوست داری مثل حیوون ها باهات رفتار بشه
+سوجین....تو...مشکل روحی....روانی....داری آخخخخ
_هه نگران نباش این واسه محکم کاری بود اولش درد داره ولی بعدش بدنت کم کم بی حس میشه
با صدای باز شدن در نگاهم رفت سمت در که دیدم جیمین وارد اتاق شد با دیدن من قیافه متعجبی به خودش گرفت مشخص بود ترسیده سوجین رفت نزدیکش و در گوشش چیزی گفت بعد هم رفت و بلا فاصله جیمین نشست روی زمین و سرش و بین دوتا دستاش قفل کرد نمی‌دونم چی شد اما مثل اینکه حالش بد شده بود وقتی سرش و آورد بالا رنگش پریده بود و چشماش قرمز بود با دیدن قیافش حسابی ترسیدم
보름달 늑대인간🌑
شرط ها 🫂
لایک:25
کامنت:25
حمایت کنید پارت بعدی قراره خیلی جالب بشه
دیدگاه ها (۳۷)

PART11

PART12

PART۹

PART8

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁹ سوجین: چی...چی داری می گی جونگکو...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁸ « ویو کوک » سوجین توی بغلم بود ،...

تهیونگ : یعنی من بچه خودمو کشتم جنکوگ رفت پیش تهیونگ جنکوگ :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط