مریم-دختر داراب-
مریم-دختر داراب-
روایتی منثور با برداشت از قطعه «مریم» علی سورنا
باشد که ادامه ای بر داستان مریم-دختر داراب- شود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با فرودِ آفتاب، بوی مریم، نرم و غمآلود، از لای پنجرههای خانههای خستهٔ داراب جاری میشود؛ خانههایی از آجرهای سالخورده که گویا قرنهاست طعم آرامش را نچشیدهاند. بازارِ این شهر، غروبی تلخ را به سوگ نشسته، و واژهها در این زمانه، بیگانهاند، ساکت، منزوی. در پشت کوه، رود شب روانه میشود، و نگاه مادری که حتی فن شنا برایش بیگانه است، میان تلاطمِ نبودن، غرق شده است.
مادر با صدایی کهنه و مجروح در دل تاریکی میگوید:
«مریمم، کجایی؟ دیگر اندامی برای دوختن لباس ندارم. رمق ایستادن هم در من نمانده. تویی که خوبی و بدیِ منی. بیتو، دیگر حتی قیامتی برایم متصور نیست.»
نفسش در سینه میپیچد، واژگان طنین غربت دارند:
«کدام زوزه، عطر خون تو را در خود دارد؟ مریم من، گلِ نایابِ امید من...
در اینجا، مردمان صورتهای خود را پشت نقابی پنهان کردهاند. چشمانشان دیگر میلِ دیدن ندارند. خواب را ترجیح دادهاند بر حقیقت؛ و ماهیها، از ترس قلاب، یکدیگر را لو میدهند.»
اندکی سکوت، آنسوتر صدایی برمیخیزد؛ پاسخی زلال، آرام، اما ژرف.
مریم لب میگشاید:
«ننه، جهان کوچک است... و فانی.
دستانت در اسارتاند.
من، اسیر همین نفسهای خُردم؛ اما در همین خردهنفسها، جان معنا میگیرد.
در شامگاههای کبود، بگو کدام مرگ را باید به بهای ثانیهای فروخت؟
من، پژواک اسلحتم؛ نه آنکه به دنبال مصلحت باشد.
جهان زخمیست بیبخیه، و من زخمی آنم.
تو، گرمای نانی بر سفرهای، ننه؛
اما این جهان، چون سمبادهایست
که همینکه لب بر آن نهی، زرِ دل را میخراشد، میتراشد...
فریاد بزن، ننه؛
زیرا این جهان، نانِ ما نیست.»
روایتی منثور با برداشت از قطعه «مریم» علی سورنا
باشد که ادامه ای بر داستان مریم-دختر داراب- شود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با فرودِ آفتاب، بوی مریم، نرم و غمآلود، از لای پنجرههای خانههای خستهٔ داراب جاری میشود؛ خانههایی از آجرهای سالخورده که گویا قرنهاست طعم آرامش را نچشیدهاند. بازارِ این شهر، غروبی تلخ را به سوگ نشسته، و واژهها در این زمانه، بیگانهاند، ساکت، منزوی. در پشت کوه، رود شب روانه میشود، و نگاه مادری که حتی فن شنا برایش بیگانه است، میان تلاطمِ نبودن، غرق شده است.
مادر با صدایی کهنه و مجروح در دل تاریکی میگوید:
«مریمم، کجایی؟ دیگر اندامی برای دوختن لباس ندارم. رمق ایستادن هم در من نمانده. تویی که خوبی و بدیِ منی. بیتو، دیگر حتی قیامتی برایم متصور نیست.»
نفسش در سینه میپیچد، واژگان طنین غربت دارند:
«کدام زوزه، عطر خون تو را در خود دارد؟ مریم من، گلِ نایابِ امید من...
در اینجا، مردمان صورتهای خود را پشت نقابی پنهان کردهاند. چشمانشان دیگر میلِ دیدن ندارند. خواب را ترجیح دادهاند بر حقیقت؛ و ماهیها، از ترس قلاب، یکدیگر را لو میدهند.»
اندکی سکوت، آنسوتر صدایی برمیخیزد؛ پاسخی زلال، آرام، اما ژرف.
مریم لب میگشاید:
«ننه، جهان کوچک است... و فانی.
دستانت در اسارتاند.
من، اسیر همین نفسهای خُردم؛ اما در همین خردهنفسها، جان معنا میگیرد.
در شامگاههای کبود، بگو کدام مرگ را باید به بهای ثانیهای فروخت؟
من، پژواک اسلحتم؛ نه آنکه به دنبال مصلحت باشد.
جهان زخمیست بیبخیه، و من زخمی آنم.
تو، گرمای نانی بر سفرهای، ننه؛
اما این جهان، چون سمبادهایست
که همینکه لب بر آن نهی، زرِ دل را میخراشد، میتراشد...
فریاد بزن، ننه؛
زیرا این جهان، نانِ ما نیست.»
- ۳.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط