──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵⁶
با صدای قدمهاش چشمهامو باز کردم.
همینطور که بهم نزدیک میشد،پرسید:چرا؟
روبهروم وایساد و ادامه داد:چرا هرچی مینوشم باز فراموشت نمیکنم؟..
بوی سرد و تلخ ویسـکی باعث شده بود خودم رو گم کنم.
مظلوم و غمناک نگاهم میکرد.
و من..
انگار تنم بیحس شده بود.
سرمو اروم تکون دادم تا به خودم بیام.
چند قدم رفتم عقب و گفتم:استراحت کن..
و بعد سریع از اتاق اومدم بیرون.
تا در پشتِ سرم بسته شد،نفسمو آروم دادم بیرون.
اون فضای سنگین..باعث شده بود حس کنم یه سنگِ بزرگ روی سینهمه.
داشتم به اتاقم نزدیک میشدم که یهو سرمو آوردم بالا.
جونگکوک..
جلوی در اتاقم وایساده بود.
یه دستش داخل جیبش بود و با اونیکی دستش در میزد.
نه..
اون نباید بفهمه الان پیش تهیونگ بودم..
چیکار کنم..
قبل از اینکه زمان چارهاندیشی پیدا کنم نگاهش افتاد روم.
دستش روی هوا خشک شد.
خمِ ریزی به ابروش آورد و گفت:کجا بودی؟
صداش باعث شد استرس ریزِ عجیبی توی تنم بِدَمه.
+عــام..خب..من
دستشو انداخت پایین.
به سمتم چرخید،نگاه سردشو به انتهای راهرو انداخت و بعد توی چشم های من دوخت.
_اونجا چیکار میکردی؟..
سوالش باعث شد خشکم بزنه.
زبونم نمیچرخید تا جوابشو بدم..
صدای بلند و دورگهش توی کل سالن پیچید.
_گفتم اونجا چیکار میکردی؟
چشم هامو برای لحظهای روی هم فشردم و سریع گفتم:فقط..فقط میخواستم حالشو بپرسم
متنفر بودم از اینکه جلوی یکی انقدر خُرد به نظر برسم.
اما الان،چاره ای جز این نداشتم.
گوشه لبش یواش بالا رفت و نیشخندی زد.
اروم به طرفم قدم برداشت و گفت:هوم..حالشو بپرسی..
روبه روم وایساد.
خم شد و تنمو بویید.
حتما بوی ویسـکی رو احساس کرده..
صدای بمش کنار گوشم پیچید.
_رفتی حالشو بپرسی،یا حالشو بهتر کنی؟
اون..
خیلی سعی کردم بهش سیلی نزنم.
فقط چشم هامو محکم بستم و گوشه لبمو گاز گرفتم.
نکن..
رینا نکن..
اون کارو نکن..
ایندفعه بلند تر از دفعه قبل داد زد:جوابمو بده..
بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم یکی محکم خوابوندم توی گوشش.
+خـفه شو..
..تنها چیزی که شنیده میشد،صدای نفسنفس زدن های من بود.
و اون..
خشکش زده بود.
آروم نگاهشو به سمتم چرخوند.
رد سرخی که روی گونهش افتاده بود،کمکم پررنگتر میشد.
زیر لب خندید.
اما اون خنده..هیچ شباهتی به خنده نداشت.
آروم گفت:به عنوان یه جاسوس کثیف..زیادی پررو شدی
قبل از اینکه فرصت عقب رفتن پیدا کنم،مچ دستم رو گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁵⁶
با صدای قدمهاش چشمهامو باز کردم.
همینطور که بهم نزدیک میشد،پرسید:چرا؟
روبهروم وایساد و ادامه داد:چرا هرچی مینوشم باز فراموشت نمیکنم؟..
بوی سرد و تلخ ویسـکی باعث شده بود خودم رو گم کنم.
مظلوم و غمناک نگاهم میکرد.
و من..
انگار تنم بیحس شده بود.
سرمو اروم تکون دادم تا به خودم بیام.
چند قدم رفتم عقب و گفتم:استراحت کن..
و بعد سریع از اتاق اومدم بیرون.
تا در پشتِ سرم بسته شد،نفسمو آروم دادم بیرون.
اون فضای سنگین..باعث شده بود حس کنم یه سنگِ بزرگ روی سینهمه.
داشتم به اتاقم نزدیک میشدم که یهو سرمو آوردم بالا.
جونگکوک..
جلوی در اتاقم وایساده بود.
یه دستش داخل جیبش بود و با اونیکی دستش در میزد.
نه..
اون نباید بفهمه الان پیش تهیونگ بودم..
چیکار کنم..
قبل از اینکه زمان چارهاندیشی پیدا کنم نگاهش افتاد روم.
دستش روی هوا خشک شد.
خمِ ریزی به ابروش آورد و گفت:کجا بودی؟
صداش باعث شد استرس ریزِ عجیبی توی تنم بِدَمه.
+عــام..خب..من
دستشو انداخت پایین.
به سمتم چرخید،نگاه سردشو به انتهای راهرو انداخت و بعد توی چشم های من دوخت.
_اونجا چیکار میکردی؟..
سوالش باعث شد خشکم بزنه.
زبونم نمیچرخید تا جوابشو بدم..
صدای بلند و دورگهش توی کل سالن پیچید.
_گفتم اونجا چیکار میکردی؟
چشم هامو برای لحظهای روی هم فشردم و سریع گفتم:فقط..فقط میخواستم حالشو بپرسم
متنفر بودم از اینکه جلوی یکی انقدر خُرد به نظر برسم.
اما الان،چاره ای جز این نداشتم.
گوشه لبش یواش بالا رفت و نیشخندی زد.
اروم به طرفم قدم برداشت و گفت:هوم..حالشو بپرسی..
روبه روم وایساد.
خم شد و تنمو بویید.
حتما بوی ویسـکی رو احساس کرده..
صدای بمش کنار گوشم پیچید.
_رفتی حالشو بپرسی،یا حالشو بهتر کنی؟
اون..
خیلی سعی کردم بهش سیلی نزنم.
فقط چشم هامو محکم بستم و گوشه لبمو گاز گرفتم.
نکن..
رینا نکن..
اون کارو نکن..
ایندفعه بلند تر از دفعه قبل داد زد:جوابمو بده..
بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم یکی محکم خوابوندم توی گوشش.
+خـفه شو..
..تنها چیزی که شنیده میشد،صدای نفسنفس زدن های من بود.
و اون..
خشکش زده بود.
آروم نگاهشو به سمتم چرخوند.
رد سرخی که روی گونهش افتاده بود،کمکم پررنگتر میشد.
زیر لب خندید.
اما اون خنده..هیچ شباهتی به خنده نداشت.
آروم گفت:به عنوان یه جاسوس کثیف..زیادی پررو شدی
قبل از اینکه فرصت عقب رفتن پیدا کنم،مچ دستم رو گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط