──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵⁵
نمیدونم چرا دلم آروم نمیگرفت.
آروم به سمت اتاقش راه افتادم.
هوای تازه و نسیم خنکی که از پنجره های بزرگ سالن به داخل میوزید،باعث شد حالم بهتر بشه.
جلوی در وایسادم.
برای چند ثانیه مردد موندم.
بعد..
سه ضربهی آروم به در زدم.
بعد از چند ثانیه سکوت،صدایی گرفته و خسته،از پشت در اومد.
_..بیا تو..
دستگیره رو پایین کشیدم.
در،آروم باز شد.
اولین چیزی که به صورتم خورد..
بوی تندِ ویسکی بود.
پردههای اتاق کشیده شده بودن.
نور ماهِ کاملی که از پنجره به داخل میتابید،تنها روشنایی اتاق بود.
تهیونگ کنار پنجره،روی زمین نشسته بود.
پیرهن سفیدش از یقه باز شده بود و کراواتش روی زمین افتاده بود.
موهای مشکیش نامرتب روی پیشونیش ریخته بودن.
دو بطری خالیِ ویسکی کنارش افتاده بود.
سرش رو بالا آورد..
چشمهاش قرمز بودن.
همین که نگاهم به نگاهش گره خورد..
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_..میدونستم بلاخره میای..
درو آروم بستم و چند قدم به سمتش برداشتم.
دیدنش توی همیچین حالی،برام عجیب بود.
با تردید گفتم:حالت خوبه؟
زیر لب خنده ای کرد و سرشو به دیوار تکیه داد.
_نه..خوب نیستم..
دستشو محکم کوبید روی سینهش و گفت:این نمیزاره خوب باشم..
صداش..
صدای لرزون و بغض دارش باعث شد قلبم بلرزه.
سیبک گلوش بالا پایین شد.
داشت بغضش رو قورت میداد.
بعضی که معلوم نبود چند سال توی گلوش حبس شده بود و اجازه شکستن نداشت.
نگاهشو به من دوخت.
نگاهی که اون عشق زخمی توش موج میزد.
_چرا نزاشتی فراموشت کنم؟..چرا دوباره اومدی و عشقی که بهت داشتم رو بهم یادآوری کردی؟
گوشه لبشو گاز گرفت.
_هفت سال..
نیشخند دردناکی زد و ادامه داد:هفت ساله هر صبح چشم باز میکنم..به این امید که شاید امروز..دیگه دوست نداشته باشم
محکم دستشو روی زمین کوبید و کمی بلند تر از قبل گفت:اما..وقتی دیدمت،انگار دوباره عاشقت شدم..
نفش شکست.
ایندفعه تن صداش آروم تر شد و زمزمه وار گفت:انگار..اون حس لعــ ــنتی تو قلبم سنگین تر شد..
گیج شده بودم..
دلم میخواست بدونم،مخاطب عشق اون من بودم یا رزا..
چشم هام رو برای لحظه ای بستم و بی صدا نفس عمیقی کشیدم.
با صدای قدمهاش چشمهامو باز کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁵⁵
نمیدونم چرا دلم آروم نمیگرفت.
آروم به سمت اتاقش راه افتادم.
هوای تازه و نسیم خنکی که از پنجره های بزرگ سالن به داخل میوزید،باعث شد حالم بهتر بشه.
جلوی در وایسادم.
برای چند ثانیه مردد موندم.
بعد..
سه ضربهی آروم به در زدم.
بعد از چند ثانیه سکوت،صدایی گرفته و خسته،از پشت در اومد.
_..بیا تو..
دستگیره رو پایین کشیدم.
در،آروم باز شد.
اولین چیزی که به صورتم خورد..
بوی تندِ ویسکی بود.
پردههای اتاق کشیده شده بودن.
نور ماهِ کاملی که از پنجره به داخل میتابید،تنها روشنایی اتاق بود.
تهیونگ کنار پنجره،روی زمین نشسته بود.
پیرهن سفیدش از یقه باز شده بود و کراواتش روی زمین افتاده بود.
موهای مشکیش نامرتب روی پیشونیش ریخته بودن.
دو بطری خالیِ ویسکی کنارش افتاده بود.
سرش رو بالا آورد..
چشمهاش قرمز بودن.
همین که نگاهم به نگاهش گره خورد..
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_..میدونستم بلاخره میای..
درو آروم بستم و چند قدم به سمتش برداشتم.
دیدنش توی همیچین حالی،برام عجیب بود.
با تردید گفتم:حالت خوبه؟
زیر لب خنده ای کرد و سرشو به دیوار تکیه داد.
_نه..خوب نیستم..
دستشو محکم کوبید روی سینهش و گفت:این نمیزاره خوب باشم..
صداش..
صدای لرزون و بغض دارش باعث شد قلبم بلرزه.
سیبک گلوش بالا پایین شد.
داشت بغضش رو قورت میداد.
بعضی که معلوم نبود چند سال توی گلوش حبس شده بود و اجازه شکستن نداشت.
نگاهشو به من دوخت.
نگاهی که اون عشق زخمی توش موج میزد.
_چرا نزاشتی فراموشت کنم؟..چرا دوباره اومدی و عشقی که بهت داشتم رو بهم یادآوری کردی؟
گوشه لبشو گاز گرفت.
_هفت سال..
نیشخند دردناکی زد و ادامه داد:هفت ساله هر صبح چشم باز میکنم..به این امید که شاید امروز..دیگه دوست نداشته باشم
محکم دستشو روی زمین کوبید و کمی بلند تر از قبل گفت:اما..وقتی دیدمت،انگار دوباره عاشقت شدم..
نفش شکست.
ایندفعه تن صداش آروم تر شد و زمزمه وار گفت:انگار..اون حس لعــ ــنتی تو قلبم سنگین تر شد..
گیج شده بودم..
دلم میخواست بدونم،مخاطب عشق اون من بودم یا رزا..
چشم هام رو برای لحظه ای بستم و بی صدا نفس عمیقی کشیدم.
با صدای قدمهاش چشمهامو باز کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۳k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط