{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁷

اما سکوت طولانی نماند.
یک صدای ریز از پشت بوته‌ها آمد—مثل جابه‌جا شدن تیغ یا برخورد آرامِ چرم.
آینا دستش را روی قبضه‌ی شمشیر گذاشت. نه برای اینکه بجنگد—برای اینکه اگر لازم شد، سریع واکنش بدهد.
در همان لحظه، چند نفر از میان درخت‌ها پریدند.
نه زیاد. اما دقیق.
روی جلو رفت، تیغه‌اش در نور صبح برق زد.
راه رو باز کنید.»
یکی از راهزن‌ها خندید:
همه فکر می‌کنن “راه رو باز کنید” یعنی کار راحت می‌شه.»
آریون با صدایی که انگار بیشتر برای گروه خودش بود گفت:
این خنده… زیادی تمرین شده. اینا آدم عادی نیستن.»
لیانا از پشت خط جنگی تکه‌تکه نگاه کرد:
و من نمی‌خوام امشب قبل از رسیدن به شهر، با دودِ آتیش بخوابم.»
اولین حمله سریع بود. اما روی اجازه نداد درگیری گسترش پیدا کند. او بین افرادش فاصله را حفظ کرد تا حلقه شکل نگیرد.
آینا در میان شلوغی حرکت کرد. نه مثل کسی که می‌خواهد قدرتش را نشان دهد—مثل کسی که می‌خواهد ریتم جنگ را بشکند. یک ضربه برای قطع دست، یک حرکت برای عقب کشیدن دشمن از مسیر، و بعد دوباره جای گرفتن در زاویه‌ی درست.
چند نفر عقب نشستند.
راهزنِ اصلی با خشم گفت:
پیرمرد می‌خواید؟ برای چی؟»
روی جواب نداد. فقط جلوتر رفت.
آینا که صدای حرف‌ها را گرفته بود، ناگهان فهمید: این‌ها دنبال خودِ پیرمرد نبودند. دنبال چیزی بودند که آن پیرمرد می‌دانست.
یکی دیگر از راهزن‌ها، در حالی که قصد فرار داشت، به سمت کیف روی هجوم برد.
آینا سریع‌تر از اینکه کسی بفهمد چی شده، طناب کیف را با یک حرکت باز کرد و کیف را به سمت عقب پرت کرد—نه برای نابودی. برای هدایت. کیف از خط حمله خارج شد، اما نه آنقدر دور که گم شود.

شرط ها
20 لایک
5۰ کامنت
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط