"ɪᴛ ᴘᴀꜱꜱᴇᴅ ᴀɢɪɴ 3"
"ɪᴛ ᴘᴀꜱꜱᴇᴅ ᴀɢɪɴ 3"
part:۴۱
"ویو جونگکوک"
و با راحتی کنارش پرت شدم....
"۱۱:۰۰ صبح"
وقتی بیدار شدم، میدونستم که امشب میتونم تمام بلاهایی که سرمون امد و تلافی کنم..فقط کافیه پام از این خونه خارج بشه..تا نشونشون بدم با کی در افتادن..
نادیا سمتم چرخید و کم کم چشماش و باز کرد ...
و دوباره بست و با خنده گفت:
_ چه عجب ما یبار تو رو صبحا دیدم
تو بقلم کشیدمش و اجازه دادم بویه خوب و نَم داره موهاش بره داخل ریه هام...
کوک: چشمت روشن توله....
نادیا: جونگکوک ؟...از اینکه فردا همینجا، رو همین تخت کنارِ خودمی مطمعن باشم؟
کوک: خب...میدونی...نه
نادیا: یعنی جی؟؟داری بممیگی ممکنه نیای؟
کوک: نه، منظورم اینه فردا این موقعه کنار خودم ، رو تخت خودم...اتاق خودم..خونه خودمیی
نادیا: وای سکته کردم...به نعفته همینکه میگی باشه...بلخره میریم خونه..
انقدر تو بقلم نگهش داشتم که بتونم با بویه موهاش نفس بکشم ولی نمیدونستم دارم باعث خفه شدن خودش میشم
نادیا: جونگکوک..من نیاز به اکسیژن دارم..
وقتی ازش جدا شدم..
رو به سقف چرخید که پتوش کنار رفت ..
سری کشید بالا..
نادیا: من لباس ندارم..
کوک: وقتی میای همینطوری خود سر ولو میشی میخوابی، توقعه مجزه داری؟
نادیا: نمیخوای بری؟
کوک: کجا؟
نادیا: هر جا جز این اتاق ...
کوک:چرا؟
نادیا: میخوام لباس بپوشم..
کوک: چرا باید صحنه دوست داشتنی و از دست بدم...
یکم خواست مقاوت کنه که یه دفعه با مظلومیت گفت:
_ هَوَس شیر کاکائو کردم..
کوک: میریم پایین میخوری..
نادیا: میشه بری بیاریی..لطفاا..اگه نخورم با بچت شهید میشم...
کوک: عه نهه...
از جام بلند شدم
کوک: دارم میریم
سری از اتاق بیرون امدم که وقتی یه قدم برداشتم صدایه قفل شدن در امد
کوک: نادیا...
نادیا: جدی میگم هَوَس کردم برو دیگه لنگ ظهره ....چصدر میخوای داخل رخت خواب باشی...برو برو پسر خوب
کوک: عجب..
از پله ها رفتم پایین
که تهیونگ رو کاناپه بود و جولی روش درحال ک***یس بودن بی نهایتم عمیق..
وقتی یکم پایین تر رفتم ...جیمین و داخل اشپز خونه دیدم که مودی به این دوتا نگا میکنه
با لب خونی و شکل و شمایل بش گفتم:
_ چیشدده؟
اونم همینطوری حواب داد:
_ منتظر تهیونگم...ولی نمیهواد تموم کنه...خشک شدم اینجا...
به زور جلوو خندم و نگه داشتم
داشت کارشو ادامه پیدا میکرد و از اونجایی که ما دوتا بودیم باید یکاری میکردین که تموم کنن.
کوگ: اقایه کیم تهیونگ..
جولی یع دفعه پرید...
و تهیونگ سرشو به طرفمون چرخوند و دوباره با کلافگی به حالت اول برگشت..
ته: هاا؟؟؟
کوک: ببخشید که کار داریمم...
جولی بلندش د
جولی: من میرم پیش نادیا...
سری از کنارم رد شد و رفت
part:۴۱
"ویو جونگکوک"
و با راحتی کنارش پرت شدم....
"۱۱:۰۰ صبح"
وقتی بیدار شدم، میدونستم که امشب میتونم تمام بلاهایی که سرمون امد و تلافی کنم..فقط کافیه پام از این خونه خارج بشه..تا نشونشون بدم با کی در افتادن..
نادیا سمتم چرخید و کم کم چشماش و باز کرد ...
و دوباره بست و با خنده گفت:
_ چه عجب ما یبار تو رو صبحا دیدم
تو بقلم کشیدمش و اجازه دادم بویه خوب و نَم داره موهاش بره داخل ریه هام...
کوک: چشمت روشن توله....
نادیا: جونگکوک ؟...از اینکه فردا همینجا، رو همین تخت کنارِ خودمی مطمعن باشم؟
کوک: خب...میدونی...نه
نادیا: یعنی جی؟؟داری بممیگی ممکنه نیای؟
کوک: نه، منظورم اینه فردا این موقعه کنار خودم ، رو تخت خودم...اتاق خودم..خونه خودمیی
نادیا: وای سکته کردم...به نعفته همینکه میگی باشه...بلخره میریم خونه..
انقدر تو بقلم نگهش داشتم که بتونم با بویه موهاش نفس بکشم ولی نمیدونستم دارم باعث خفه شدن خودش میشم
نادیا: جونگکوک..من نیاز به اکسیژن دارم..
وقتی ازش جدا شدم..
رو به سقف چرخید که پتوش کنار رفت ..
سری کشید بالا..
نادیا: من لباس ندارم..
کوک: وقتی میای همینطوری خود سر ولو میشی میخوابی، توقعه مجزه داری؟
نادیا: نمیخوای بری؟
کوک: کجا؟
نادیا: هر جا جز این اتاق ...
کوک:چرا؟
نادیا: میخوام لباس بپوشم..
کوک: چرا باید صحنه دوست داشتنی و از دست بدم...
یکم خواست مقاوت کنه که یه دفعه با مظلومیت گفت:
_ هَوَس شیر کاکائو کردم..
کوک: میریم پایین میخوری..
نادیا: میشه بری بیاریی..لطفاا..اگه نخورم با بچت شهید میشم...
کوک: عه نهه...
از جام بلند شدم
کوک: دارم میریم
سری از اتاق بیرون امدم که وقتی یه قدم برداشتم صدایه قفل شدن در امد
کوک: نادیا...
نادیا: جدی میگم هَوَس کردم برو دیگه لنگ ظهره ....چصدر میخوای داخل رخت خواب باشی...برو برو پسر خوب
کوک: عجب..
از پله ها رفتم پایین
که تهیونگ رو کاناپه بود و جولی روش درحال ک***یس بودن بی نهایتم عمیق..
وقتی یکم پایین تر رفتم ...جیمین و داخل اشپز خونه دیدم که مودی به این دوتا نگا میکنه
با لب خونی و شکل و شمایل بش گفتم:
_ چیشدده؟
اونم همینطوری حواب داد:
_ منتظر تهیونگم...ولی نمیهواد تموم کنه...خشک شدم اینجا...
به زور جلوو خندم و نگه داشتم
داشت کارشو ادامه پیدا میکرد و از اونجایی که ما دوتا بودیم باید یکاری میکردین که تموم کنن.
کوگ: اقایه کیم تهیونگ..
جولی یع دفعه پرید...
و تهیونگ سرشو به طرفمون چرخوند و دوباره با کلافگی به حالت اول برگشت..
ته: هاا؟؟؟
کوک: ببخشید که کار داریمم...
جولی بلندش د
جولی: من میرم پیش نادیا...
سری از کنارم رد شد و رفت
- ۴۹.۸k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط