{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به تعداد اشک هایمان میخندیم

به تعداد اشک هایمان میخندیم

ارسلان

چشام بسته بود ولی بهوش بود.
دیانا سرم رو توی بغلش گرفته بود و گریه میکرد.
(دیانا)ارسلان چشات و باز کن من بی تو نمیتونم ها مگه نمیگی من کوچولوم خو این دختر کوچولو نیاز به یکی داره که پشتش باشه تو پشتم نباشی کی میتونه باشه ها.
پاشو ببینم مگه نگفتی من نامزدتم آدم نامزدش رو ول نمیکنه بره که یعنی نمیخوای نامزدت رو توی لباس عروس ببینی ها؟
چشام و باز کردم و با صدای گرفتی گفتم
(من)چرا میخوام کی قراره ببینم؟
سری نگاهی بهم کرد و گفت
(دیانا)بیدار شدی تو حالت خوبه
بغلم کرد و به گریه کردن ادامه داد
دستم رو روی سرش به صورت نوازش بار کشیدم و گفتم
(من) آروم باش نمردم که بنده تا شما رو توی لباس عروس نبینم نمیمیرم حالا شاید اون موقع خیلی خوشگل شدی برات مردم.
ضربی به پشتم زد و گفت
(دیانا)حالا من یه چی گفتم
از خودم جداشت کردم و گفت
(من)یعنی الان داری میزنی زیر حرفت؟اه باید صدات رو ظبط میگردم.
خندی کرد و بلند شد و دستم رو گشید
(دیانا)مسخره نشو باید بریم بیمارستان
(من)برای چی بیمارستان؟من خوبم ها.
با خجالت اشاری به کله خونیم کرد و سرش رو پایین انداخت از جام بلند شدم و دستم رو زیر چونش برم و زل زدم تو چشاش.
(من)من خودم بهت گفتم این کار رو انجام بدی اگه این کار رو نمیکردی من خواب بودم و روحم هم خبر دار نمیشد که کامران آومده سراغت.
لبخندی زد و گفت
(دیانا)به هر حال شرمنده.
(من )دشمنت خانوم کوچولو
انگشت اشارش رو توی پهلوم فرو برد که قهقهی زدم و دوباره بهش خیره شدم.
نگاهم بین چشاش و لباش در کردش بود.
اجازه میخواستم.
دوباره سرش رو پایین انداخت و گفت
(دیانا)بریم دیگه بریم دکتر.
دوباره دستم رو زیر چونش گذاشتم و گفتم
(من)فرار میکنی چرا کوچولو
با غرور دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت
(دیانا)از کی؟از تو؟
لبخندی زدم و سرم رو جلو بردم.
که چشاش رو با استرس بست. لبخندی زدم و....

پارت-۶۸
دیدگاه ها (۰)

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان با نک انگشت ضربی به بینیش...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا (من)چرا....دوس....دوست.......

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا از جام بلند شدم و خواستم ا...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا وارد اتاقم شدم و بعد این ک...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۵۷و۱۵۸و۱۵۹و۱۶۰ارسلان: خیلی ناز شدی کوچولو...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط