{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند،

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.

يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف

گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه

برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که

نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد...
دیدگاه ها (۲)

ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما... اما پدرم همیشه پادشا...

آزادی یعنی: تو در خانه پیک شرابت را بالا بزنی به سلامتی فلان...

روزگاریست همه عرض بدن می خواهندهمه از دوست فقط چشم و دهن می ...

ما که میریم شماهم بیاین

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

I want to love you forever part 2

پارت آخر

پارت پنج

Part ³⁴The name of the story: Madness hall(تالار جنون)وارد ش...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_27🍷🎸با صدایی از توی ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط