{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیـ و یک☆

پارت سیـ و یک☆

<دوروز بعد او اتفاق>

×زنگ میزنه به یونا×
لِئو: آه چراا جواب نمیدههه فایده نداره باید برم دم در خونشون
`رسید دم در خونه یونا`
لِئو: ببخشید آجوشیی شما افراد این خونه رو میشناسین؟
آجوشیـ: اوممم من بیش از 40 سال تو این محلم و همه رو میشناسم این خانواده هم چند ماهی هست که اومدن ولی مث اینکه میخوان  از اینجا برن...
لِئو: ک... کجا؟
آجوشیـ: نمیدونم والا خیلی باهاشون رابطه نداشتم
لِئو: آجوشیی میتونم ازتون یه خواهشی کنم؟
آجوشیـ: بگو پسرم
لِئو: شماره تلفنم رو بهتون میدم میشه لطف کنید هروقت مشخص شد کجا میخوان برن و کی میخوان برن بهم اطلاع بدین؟
آجوشیـ: باشه پسرم..... ولی قول نمیدم چون حافظه خوبی ندارم
لِئو: باشه بازم ممنونم میشم
آجوشیـ: باشه ولی کیشون میشی؟
لِئو: عومم.... دوست پسر دختر صاحب خونم ولیی.... به یه سری مشکلات بر خوردیم و میخوام راضیش کنم که برگرده، ولی آجوشیی اینایی که گفتم بین خودمون بمونه باشه؟
آجوشیـ: باشه... باشه امیدوارم موفق بشیی من دیگه برم فایتینگ
لِئو: ممنون خدافظ*تعظیم*
<آجوشی رفت>
°با سنگ میزنه به پنجره اتاق یونا°
یونا: هوم! این چیبود؟
<پنجره رو وا میکنه و لِئو رو میبینه>
لِئو: یونااا یه لحظه بیا پایین
<یونا بیمحلی میکنه و پنجره رو میبنده>
بابای یونا: صدای چیبود دخترم!
یونا: اها اون.... صدای چندتا بچه بود داشتن بازی میکردن
بابای یونا: خیل خب... سریعتر وسایلتو جمع من که فردا راه میوفتیماا.... ولی من آخر نفهمیدم چرا اینقدر اصرار کردی که خونمونو به جای دیه ببریم(همون نقل مکان) چرا؟
یونا: اینجا حالمو بد میکنه.... مدرسشم دوست ندارم پر از قلدره.... بابا خودم خوب میدونم که این خونه رو انتخاب کردی که مسیرش نزدیک باشه و بتونی منو هرروز ببینی و اینم میدونم اگه نقل مکان کنیم خیلی دیر به دیر همو میبینیم ولی من مشکلی ندارم بابا.....(شغل پدرش تو یه منطقه دیگس)
بابای یونا: باشه هرطور میلته فقط انتقالی گرفتن از این مدرسه..... خودت میتونی انجامش بدی؟
یونا: اوهوم بسپرش به خودم فردا میرم و پروندمو میگیرم به هرحال تو دیروز با مدیر حرف زدی
بابای یونا: باشهح
دیدگاه ها (۱۱)

پارت سیـ و دو☆ <فردا صبح> °یونا وارد دفتر مدیر میشه°مدیر: او...

#فیک: چرا تو؟         پارت سیـ و سه☆لِئو: یوناا... یونا وایس...

فیک: چرا تو؟         پارت سیـ☆ یونا: اونا دارن چی میگن هوم؟!...

فیک: چرا تو؟         پارت بیست ونه☆ یونا: چرا اینقد کندی بدو...

پارت 5

Crown~P8سه روز از شنیدن حرف های اون مرد توی مغازه توسط دیار ...

پارت هشتمدر آغوش زندان ویو تهصبح از خواب بیدار شدم تا برم پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط