{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، مرد مغروری به او رسید و با

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت : بکار ؛ بکار که هر چه بکاری ما میخوریم!
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم!
دیدگاه ها (۴)

رفته بودم قصابی ، خیلی هم شلوغ بود … قصابه گوشت هر کی آماده...

حیف نون به نامزدش می گه 4شنبه به 4شنبه دیره که همدیگر رو ببی...

به دختره گفتم چی تنته یه رب طول کشید تا جواب بده بعدش گفت ی...

دیروز بابام اومد اتاقم در زد گفت :اجازه هست بیام تو ؟ منم گف...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو س...

دختر کوچولوم

وقتی تا صبح نقطه نقطه ی بدنتو گاز گرفتم اونوقت میفهمی بچه .....

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹ویو سومیاوبالاخره امتحان تموم شد!خسته...

پارت چهارم | قمارجئون جونگ‌کوککارت‌ها دوباره روی میز پخش شدن...

《اسیر یک قرارداد》پارت ²ویو سومیاوسومیاو: یا خدا! سرم رو بالا...

★彡   Part 4 彡★ نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط