{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداری

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداری
خسته از " رفتنم " این حادثه ی تکراری

پشت پایت عوض آب، من از کاسه ی چشم
اشک می ریزم عجب حال تاسف باری!

کاش می شد که به جای چمدانت من را
موقع رفتنت از روی زمین برداری

آتشم می زنی و نیست دوای درد ِ
این دل سوخته در قوطی هیچ عطاری

هر کجا هم بروی یار تو هستم من باز
نرسد روزی عزیزم که تو جز من یاری..

کاش بیدار شوم صبح و ببینم دیشب
آمده از تو پیامی که : «گُلم» بیداری؟
دیدگاه ها (۱)

«آیا کنارم خواهی ماند؟حال که روی دیگرم را دیدی، ترکم می‌کنی؟...

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداریخسته از " رفتنم " این...

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداریخسته از " رفتنم " این...

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداریخسته از " رفتنم " این...

خسته ام.. خسته تر از آنچه که می پنداریخسته از رفتنم این حادث...

دلت آمد که مرا دست خدا بسپاری ؟؟خسته ام .. خسته تر از آنچه ک...

خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداریخسته از " رفتنم " این...

خسته ام خسته‌تر از آنچه که می‌پنداری خسته از رفتنم این حادثه...

باز هم شعر ومن و یک غزل تکراریقصه ی عشق پر از حادثه تکراریپا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط