{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک در شهر زندگی میکرد موهای مشکی چهره انقدر زیبایی که

دخترک در شهر زندگی میکرد موهای مشکی چهره انقدر زیبایی که بی شباهت به جمال مهتاب نبود
مهربان خوشخو ،به همین امر مردان زیادی قصدش را کردنند اما راضی به ازدواج نبود
با خودش میگفت او هنوز نیامده کسی که من عاشقش باشم خیلی دور است این مردان های قد ونیم قد هیچوقت به پای او نمیرسند
از خانه که بیرون می امد
شهر پر میشد از عطر وجود او
لب به لب حرف از او میپیچید
و شهر باز رنگ و بویی دگر میگرفت
تا اینکه روزی . . .
گرگ به شهر حمله کرد
یکی میگریخت
یکی می گریست
و دیگری از ترس خودش را خیس میکرد
در میام همهمه شهر دخترک با تعجب دقیقا وسط میدان ایستاده بود
گویی نه ترسیده بود و نه میخواست فرار کند
کانسرن مرد خوش قدو بالای شهر میخواست از موقعیت سواستفاده کند و دخترک را به سمت خود بکشد
کانسرن:آیلین بیا بریم عزیزم اینجا دیگه جای موندن نیست ممکنه اتفاقی برات بیوفته
ولی تا ایلین خواست لام تا کام حرف بزنه گرگ نزدیک و نزدیک تر شد و کانسرن فرار کرد
گرگ لحظه به لحظه به ایلین نزدیک تر میشد نفس در سینه شهر نگه داشه شد ولی ایلین خونسرد به قدم های گرگ نگاه میکرد
تا اینکه جدال بینشان پایان یافت گرگ حمله ور شد اما تا خواست ناخن های بلندش را به تن سفید ایلین بزند بلاخره طلسم سکوت ایلین شکسته شد
ایلین : وایی چه چشمای مشکی نافذی چه پوستی چه قدو بالایی من همیشه منتظر بودم تا تو بیایی من عاشقت شدم تو خودشی همون که منتظرش بودم بیا با هم بریم
1 ثانیه بعد . . .
2 ثانیه بعد . ..
ناگهان شهر را صدای همهمه برداشت گویی دیگر کسی نمی ترسید
اما بیشتر که دقت کردنند دیگر نه گرگ بود نه ایلین
گرگ دخترک را به جنگل برد انها عاشقانه زندگی میکردنند دخترک به گرگ خواندن و نوشتن یاد میداد در عوض گرگ هم حیواناتی که ایلین دوست داشت را شکار نمیکرد
انها اینقدر همدیگر را دوست داشتند که گه گاهی وقتی لیلی مجنون هم انهارا میدیدند حسرت میخوردنند
داستان عشق ایلین و گرگ کل شهر را برداشته بود . . .
ولی ان دو بی انکه به چیزی اهمیت بدهند در جنگل زندگی خود را میکرنند
تا اینکه روزی ایلین خیلی غمگین گوشه ای نشسته بود
گرگ با همان صدای کلفتش گفت :
ایلین چی شده ؟کسی تورو ناراحت کرده؟
آیلین:گرگ عزیزم من تورو خیلی دوست دارم اما تو دندونای خیلی بزرگی داری من اینو دوست ندارم کاش میشد یه فکری به حالش میکردی
گرگ با تمام غروری که داشت پذیرفت به شهر رفت و با هزار بدبختی دندان هایش را عوض کرد
زندگیشان دوباره رنگ وبو گرفت تا اینکه چند ماه بعد
ایلین گوشه ای نشسته بود باز هم همان قیافه
گرگ :چی شده ایلین جون
ایلین : گرگ عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم اما تو موهای بدنت خیلی زبر هست من نمیتونم لمست کنم اخه دستام زخمی میشه کاش یه فکری به حالش میکردی
گرگ باز هم پذیرفت به شهر رفت و با 37 جراحی پلاستیک موهای بدنش را برداشت و جایش پوست انسان گذاشت
ایلین خیلی خوشحال شده بود
ولی باز چند ماه بعد گوشه ای نشست
گرگ میدانست باز هم چیز دیگری میخوهد که برای گرگ سخت بود قبولش کند به خاطر همین چند روزی هیچ نگفت
اما روز 5 دلش دیگر طاقت نیاورد و از ایلین پرسید چی شده؟
ایلین : گرگ عزیزم من تورو خیلی دوست دارم اما تو قامت خمیده ای داری کاش میشد یه کاریش کنی
گرگ به شهر رفت قامتش هم صاف شد دیگر اگر صورتش را جدا در نظر میگرفتی اندامش شبیه انسان شده بود
ایلین خیلی خوشحال شده بود
اما چند ماه بعد باز هم گوشه ای ناراحت ایستاده بود
گرگ با بی میلی پرسید :چی میخوایی ایلین
ایلین : گرگ عزیزم خودتم خوب میدونی من خیلی دوست دارم اما قیافت یکم منو اذیت میکنه کاش میشد یه کاریش بکنی اونوقت خیلی خوب میشد
گرگ رفت و چهره اش شد شبیه زیباترین مرد شهر
ایلین از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید رفت و گرگ را بغل کرد کاری که تا به حالا نکرده بود
اما بر خلاف همیشه فقط 8 روز بعد ناارحت گوشه ای نشست
گرگ گفت : دیگه باید چیرو عوض کنم هان
ایلین : گرگ عزیزم من تورو خیلی دوست دارم اما دیگه نمیتونم توی جنگل زندگی کنم میخوام برگزدم به شهر اینجا جای من نیست
چندی بعد گرگ و ایلین روانه شهر شدند کسی گرگ را نمیشناخت
به دکه کت و شلوار رفتند ایلین برای گرگ یک دست کت وشلوار مشکی خرید
فروشنده : این لباس رو برای شما دوختن خیلی بهتون میاد خب اسم این اقای خوشبخت چیه ؟
ایلین : اوم . . . مم ... خب اسمش . . . اسمش . .. اهان اسمش رضا هست اقا رضا
گرگ تبدیل شده بود به یک مرد خوش قد وقامت در شهر هر دختری که اورا میدید غش میکرد اما روز به روز رابطه ی ایلین و گرگ سرد تر میشد
گرگ هنوزم عاشق ایلین بود و اورا با دل وجان میخواست
اما ایلین وقتی شبها گرگ را در ایینه میدید دیگر حتی یادش میرفت او روزی گرگ بود دیگر خبری از ان چشمان نافذ نبود
تا اینکه روزی
ایلین دیگر یادش نمی امد چه در گرگ دیده بود که عاشقش شد
گذا
دیدگاه ها (۱)

دوباره دیدمش, بعد از سالها, البته فراموشم نشده بود ولی تسکین...

سردی هوا ، یک فنجان اسپرسو با تکه ای شکلات تلخ و نگاه مهربان...

سبز ترین دیدار ، چه دیداری..!سبز چون جنگل پوشانیده بود تمامت...

آنقدر شتابان عزم سفر کردیآنقدر مصمم بار سفر بستی ...که مجالی...

بعد اون شب که بدون خداحافظی رفتیمیدونی هیچوقت مثل سابق نشدم...

کم مونده بود به ترکی بگم دلم برا بودنت تنگ شده که گفتم اره د...

نانازای من بیاین یه بیو از خودم بدممم😝😝😝خب اسمم "نازنین" عه ...

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

سناریو بی تی اس

عاح....نمی‌دانم....خیلی‌ چیز ها هست که نمی دانم...انتظار هم ...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁵/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_92سریع به سمتم اومد مچمو چنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط