{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواستم آب بخورم که رسید.یاد حرفش افتادم. با گوشه چشم ن

می خواستم آب بخورم که رسید.یاد حرفش افتادم. با گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم: آب میخورم قربة الی الله.سر به سرش می گذاشتیم، لبخند زد.
گفت: "بله! حالا هم میگم؛ کارهایتان را قربةالی الله انجام بدین. حتی کفش هایتان را که واکس می زنین، به یاد خدا وبرای خدا باشد. "
شهید تقی بهمنی...
دیدگاه ها (۱)

یا امام رضا (ع).دلم نه هوای گنبدطلایی تان رانه هوای صحن وروا...

غواصان نگران شدند و آمدندآمده اند تا به ما بگویند: آهای مردم...

میـلاد علــی‌اکبــر آمـددر جلوه حسین دیگر آمداز امـر خـدا مگ...

میگن آرزو داشتن عیب نیست . پس بسم اللهیا رب نظری به قلب صد چ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹_بخش دوم_در کوپه را نیمه باز میگذارم که اگر ...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ³ | پارتـ ³📜 𝖕𝖔𝖛 ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

Part 6فلش بک به صبح روز بعد-ویو میونگ چشمام و باز کردم ...بد...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁶ | پارتـ ⁶📜 𝖕𝖔𝖛 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط