فصل دوم: رقص میان سایهها و نور
فصل دوم: رقص میان سایهها و نور
آن شب، تخت بیمارستان دیگر یک زندان نبود؛ بلکه صحنهی رقص آنها بود. جونگکوک با آن موسیقی ملایمی که از گوشی کوچکش پخش میکرد، آیدا را بلند کرد. آیدا، با پاهایی که به سختی وزن خود را تحمل میکردند، در میان بازوان او میلرزید. آنها رقص نمیکردند؛ آنها داشتند با زمان مبارزه میکردند. هر چرخش، هر قدم، گویی میخواست ثانیهها را از چنگال بیرحم ساعت بیرون بکشد.
«جونگکوک، نباید این کار رو میکردی…» آیدا در میان نفسنفسهایش زمزمه کرد. «اگر من برم، تو دوباره همون آدم تنهایی میشی که توی اون بارونهای سرد گم شده بودی.»
جونگکوک مکث کرد. سرش را به پیشانی او تکیه داد. گرمای نفسهایش روی پوست سرد آیدا، تنها چیزی بود که او را به واقعیت متصل میکرد. «من همیشه تنها بودم، آیدا. حتی وقتی پیش تو بودم، داشتم با ترسِ از دست دادنت تنها میجنگیدم. اما حالا میفهمم؛ تنهایی واقعی این نیست که کسی نباشه، تنهایی یعنی داشته باشی و بدونی که داری از دستش میدی. من ترجیح میدم این سی روز رو با دردِ داشتنِ تو بگذرونم، تا تمام عمر رو با سکوتِ نداشتنت.»
روزها گذشتند. روزهایی که رنگها در چشم آیدا کمرنگتر میشدند، اما رنگِ حضور جونگکوک در زندگیاش پررنگتر میشد. او برای آیدا کتاب میخواند، از جاهایی میگفت که هرگز نرفته بودند، و حتی وقتی آیدا از درد به خود میپیچید، جونگکوک با همان آرامشِ همیشگی، دستانش را میفشرد و زمزمه میکرد: «من اینجام. من نمیرم.»
اما در اواسط هفته سوم، اتفاقی افتاد که تمام آرامشِ کاذب را در هم شکست.
آیدا در خواب، نامی را صدا زد که جونگکوک انتظارش را نداشت. نامی که از گذشتهای دور، از رازی که آیدا همیشه پنهان کرده بود، حکایت داشت. جونگکوک در حالی که به چشمهای نیمهباز و مستاصل آیدا خیره شده بود، متوجه شد که این بیماری، تنها چیزی نیست که آیدا را از او دور میکند. رازی هم در میان بود؛ رازی که شاید، دلیل اصلیِ آن “ساعتهای شنی شکسته” بود.
آیدا با صدایی لرزان، در حالی که به دست جونگکوک چنگ میزد، گفت: «جونگکوک… اگر روزی بفهمی که من… که من تمام اینها رو به خاطر اون اتفاق…»
او نتوانست جمله را تمام کند. دستگاه مانیتور با صدای ممتد و وحشتناکی شروع به زنگ زدن کرد. نور سفید اتاق، ناگهان تمام رنگهای دنیای آنها را بلعید.
آن شب، تخت بیمارستان دیگر یک زندان نبود؛ بلکه صحنهی رقص آنها بود. جونگکوک با آن موسیقی ملایمی که از گوشی کوچکش پخش میکرد، آیدا را بلند کرد. آیدا، با پاهایی که به سختی وزن خود را تحمل میکردند، در میان بازوان او میلرزید. آنها رقص نمیکردند؛ آنها داشتند با زمان مبارزه میکردند. هر چرخش، هر قدم، گویی میخواست ثانیهها را از چنگال بیرحم ساعت بیرون بکشد.
«جونگکوک، نباید این کار رو میکردی…» آیدا در میان نفسنفسهایش زمزمه کرد. «اگر من برم، تو دوباره همون آدم تنهایی میشی که توی اون بارونهای سرد گم شده بودی.»
جونگکوک مکث کرد. سرش را به پیشانی او تکیه داد. گرمای نفسهایش روی پوست سرد آیدا، تنها چیزی بود که او را به واقعیت متصل میکرد. «من همیشه تنها بودم، آیدا. حتی وقتی پیش تو بودم، داشتم با ترسِ از دست دادنت تنها میجنگیدم. اما حالا میفهمم؛ تنهایی واقعی این نیست که کسی نباشه، تنهایی یعنی داشته باشی و بدونی که داری از دستش میدی. من ترجیح میدم این سی روز رو با دردِ داشتنِ تو بگذرونم، تا تمام عمر رو با سکوتِ نداشتنت.»
روزها گذشتند. روزهایی که رنگها در چشم آیدا کمرنگتر میشدند، اما رنگِ حضور جونگکوک در زندگیاش پررنگتر میشد. او برای آیدا کتاب میخواند، از جاهایی میگفت که هرگز نرفته بودند، و حتی وقتی آیدا از درد به خود میپیچید، جونگکوک با همان آرامشِ همیشگی، دستانش را میفشرد و زمزمه میکرد: «من اینجام. من نمیرم.»
اما در اواسط هفته سوم، اتفاقی افتاد که تمام آرامشِ کاذب را در هم شکست.
آیدا در خواب، نامی را صدا زد که جونگکوک انتظارش را نداشت. نامی که از گذشتهای دور، از رازی که آیدا همیشه پنهان کرده بود، حکایت داشت. جونگکوک در حالی که به چشمهای نیمهباز و مستاصل آیدا خیره شده بود، متوجه شد که این بیماری، تنها چیزی نیست که آیدا را از او دور میکند. رازی هم در میان بود؛ رازی که شاید، دلیل اصلیِ آن “ساعتهای شنی شکسته” بود.
آیدا با صدایی لرزان، در حالی که به دست جونگکوک چنگ میزد، گفت: «جونگکوک… اگر روزی بفهمی که من… که من تمام اینها رو به خاطر اون اتفاق…»
او نتوانست جمله را تمام کند. دستگاه مانیتور با صدای ممتد و وحشتناکی شروع به زنگ زدن کرد. نور سفید اتاق، ناگهان تمام رنگهای دنیای آنها را بلعید.
- ۲۹۸
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط