{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حقیقت خاکستری💥

حقیقت خاکستری💥

♡۴♡

نشستم سر میز مامان واسم بشقابمو پر کرد 

آنتونیو و بابا صحبت میکردن 

یهو آنتونیو بهم خیره شد و لب زد 

-آنجلا 

-بله 

-امشب پسر عموها و عمه ها دور هم جمع میشیم 
اگه میخوای بیام دنبالت 

چشممو دادم به آنتونیو و بعد به مامان بابا 

-نمیدونم آنتونیو 

-عمو آنجلا میشه امشب بیاد 

-اره دخترم برو میونه بزرگترا خرابه نیازی نیست از  دوستات 
دوری کنی 

-باشه میام 

آنتونیو سری تکون داد و بعد از نهار رفت قرار شد شب بیاد 
دنبالم لباس ساده ای پوشیدم 

موهامو باز گذاشتم گوشیمو برداشتم
دیدگاه ها (۳)

حقیقت خاکستری💥♡5♡رفتم پایین با دیدن آنتونیو و ماشین گرون قیم...

رمان حقیقت خاکستری💥♡6♡جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت پس ل...

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

حقیقت خاکستری💥♡2♡عمو ماتئو یه پسر  و یه دختر داشت فقط پسرشو ...

P:3تهیونگ: هیچی میخواستیم فردا بریم بیرونات: کجا؟تهیونگ: برا...

#راه_خیانت🤍🥀Part 4مامان ا/ت:خانواده ی پارک و جئون تو هم به ج...

---♡[]ازدواج اجباری![]♡---

🦋رمان پسر دایی من 🦋 Part ¹⁷عمو گفت چی میگفت پسرم هیچی عمو چر...

Dad, help me پارت۳که یهو بابرخورد چیزی به تلویزیون تلویزیون ...

پارت42تلفن قطع کردم حیاط با صفای داشتنیهو یکی از پشت بقلم کر...

PART 1

پارت۷#ماهمسان که نیستیم ولی خب بعضیا هستن دوقلو همسانن ولی ش...

پارت1آتناهوفففف کدوم خروسیه داره زنگ میزنه بدون نگاه کردن به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط