{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد از دختر پرسید:

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.
دیدگاه ها (۱)

اين سر آغوش ميخواهد نه سنگ!!.....

هر جا شد مي خوابمهر جا شد مي خوابم پدرم گفته: زمين خدا که نا...

فَبِعِزَّتِکَ أَسْتَجِبْ لِی دُعائِی . . . خدایا به عزتت پنا...

پدرم گفت :مردم ۲ نوع هستندبخشنده و گیرندهگیرنده ها بهتر میخو...

پارت ۱۶

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙4ویو جنیصبح، نور طلایی خورشید از پنجره‌ی کلبه ریخت...

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙5ویو ته‌یونگشب شد. آسمون پر از ستاره. ته‌یونگ شمع‌...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p7همون موقع...جایی خیلی دورتر از خونه‌ی ن...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط